افشین فلاطونی!
- - - - - - - - -
در حال جمع آوری اطلاعات هستیم ...
سلام آقا محمد
من تنها بلاگ شما را حذف نکردم، تمام بلاگ هایی که ربطی به بلاگ من نداشتند را از لیست لینک هایم حذف کردم، عجیب است که از بین تمام آنها فقط برای شما گران تمام شد، آقایی افلاطونی و نوبادی نیز از لیست لینکهای مرتبط من حذف شدند، هرچند که ایشان زود تر لینک من را حذف کرده بودند و اگر این حرکت را بخواهیم نشانه ی ضعف و فرار بدانیم ایشان زود تر فرار را آغاز کردند
در نهایت در مورد این که چرا گفتگو با شما را قطع کردم علت اش این بود که در این کار فایده ای نمی دیدم و انجام کاری که هیچ فایده ای ندارد حماقت است. در ضمن از بابت تبلیغات منفی که برای آقای مصفا انجام می دهید از شما سپاس گذارم روش های بنده زمان بر است ولی روش شما بهتر و فوری تر جواب خواهد داد و در بی اعتمادی نسبت به نگرش غلطی که آقای مصفا در حال شیوع آن است بسیار کار ساز خواهد بود
و اما تحلیل و پاسخ این نوشته:
سلام آقا محمد سلام بروی ماهت!
من تنها بلاگ شما را حذف نکردم، تمام بلاگ هایی که ربطی به بلاگ من نداشتند را از لیست لینک هایم حذف کردم، عجیب است که از بین تمام آنها فقط برای شما گران تمام شد، آقایی افلاطونی و نوبادی نیز از لیست لینکهای مرتبط من حذف شدند، هرچند که ایشان زود تر لینک من را حذف کرده بودند و اگر این حرکت را بخواهیم نشانه ی ضعف و فرار بدانیم ایشان زود تر فرار را آغاز کردند
عزیز دل! وقتی میگم شما هنوز ابتداییترین شعور (بمعنی فهم عقلی) را نداری، میگی نه! جان من، آیا آقایان فلاطونی و نوبادی با شما وارد بحث و گفتگو شده بودند؟ که حذف لینک شما توسط ایشان برای شما موجب کینهکردن شده بود و برداشتهاید لینک بلاگ من را حذف کردید؟! محمد یعنی تو اینقدر نمیفهمی که تو داشتی با من گفتگو و بحث میکردی و ابتداییترین شرط گفتگوی وبلاگی اینست که دو طرف لینک وبلاگهایشان را بگذارند تا دیگران بتوانند آزادانه به هر دو وبلاگ و نوشتههای دو طرف مراجعه کنند و خودشان قضاوتکننده باشند؟! این موضوع ساده را متوجه نیستی؟!
در نهایت در مورد این که چرا گفتگو با شما را قطع کردم علت اش این بود که در این کار فایده ای نمی دیدم و انجام کاری که هیچ فایده ای ندارد حماقت است.
شما حرفت را نوشتی و من هم پاسخ شما را نوشتم. حرفهای شما کلی و مبهم بود و من جمله بجملهء حرفهای تو را در اینجا باز کردم. یکی دو موردی هم که ادعا کرده بودی را بیان کردم و توضیح دادم که شما از اصل موضوع اصلا پرت هستی. حرف مصفا و کریشنامورتی را از اصل نفهمیدهای و همچنین چیزهایی را به آنها نسبت میدهی که در حرفهای آنها نیست و برگرفته از توهمات خودت است.
من همه را دانه بدانه توضیح دادم و نوشتم. حالا شما میتوانستی با منطق و دلیل و نقل نمونه جملات کریشنامورتی و مصفا بیایی و حرفهای من را رد کنی. اما دیدیم شما چه کردی! " در این کار فایده ای نمی دیدم" دوست نادوست من، شرط انصاف، یا آوردن دلیل است، یا پذیرش سخن حق، نه فرار و حذف و سانسور!
در ضمن از بابت تبلیغات منفی که برای آقای مصفا انجام می دهید از شما سپاس گذارم روش های بنده زمان بر است ولی روش شما بهتر و فوری تر جواب خواهد داد و در بی اعتمادی نسبت به نگرش غلطی که آقای مصفا در حال شیوع آن است بسیار کار ساز خواهد بود
هر حرف تو تابحال نشاندهندهء باطن تو نباشد، همین یک پاراگراف آخر بروشنی نشاندهندهء باطن کینهتوز و خشمآلود توست! ببین با چه خوشحالیئی داری عنوان میکنی که سپاسگذاری از اینکه کسی "تبلیغات منفی برای آقای مصفا" انجام میدهد!! چه بگویم به تو!؟
خدا شفایت دهد!
هیچ توضیحی نمیدهم. خودتان بخوانید:
پنجشنبه، 4 آبان، 1385 – mohammad (لوکال)
نامه ای به مصفا
آقای مصفا از شما در وبلاگتان سوالی پرسیدم چرا جواب ندادید؟ چرا سانسور کردید؟
می گویم خدای اسلام خدایی است که با شعور است و توان قضاوت بر عمل ، خواسته و باور ما دارد یعنی یک خدای متشخص است، یک انسان گونه ای که از توان درک ما خارج است ولی هست و بر وجود ما نظاره می کند (یا بهتر بگویم: انسان، حیوانی خدا گونه است)
ولی خدای تو یک موجود متشخص نیست فقط یک موجود زنده است یعنی یک موجود که توان قضاوت کردن بر فعل ما را داشته باشد نیست یا به قول خود شما یک ارگانیسم است، ما هم قسمتی از این ارگانیسم هستیم که از کل (طبیعت و فطرت پاکمان) دور افتاده ایم و هر رنجی که می کشیم به این دلیل است که به او وصل نیستیم. برای همین هماره رنج می کشیم. اگر دست از این کارهایی که می کنیم بکشیم و به بی عملی روی بیاوریم و همه اعمالمان دیگر از روی فطرت (غریزه) باشد نه یک چیز عرضی بر وجودمان دیگر مشکلی نخواهیم داشت و تمام مشکل از سر کشی ما است، ما اگر من خود را کنار بگذاریم و بشویم قسمتی از کل این ارگانیسم (موجود زنده) دیگر رنج بیهوده نمی بریم.
شما خودتان قضاوت کنید. تعبیر اسلام زیبا تر است یا تعبیر شما؟
شما اسلام را (البته جرئت نمی کنید دید اسلام را مستقیما زیر سوال ببرید فقط می گویید این برداشتی که شما از خدا دارید اشتباه است) مسخره می کنید و می گویید شما مسلمانان اشتباه می کنید که تصور می کنید خدا انسانی در ابعاد وسیع است. ولی خودتان چیزی که به عنوان خدا معرفی می کنید تنها یک موجود زنده است نه یک موجود متشخص یک موجود زنده مثل خر (نعوذبالله) که هیچ دید و تعبیر و تفسیری نسبت به اعمال ما ندارد فقط ما باید آزارش ندهیم تا به ما جفتک پرت نکند. روش پیشنهادی شما هم روش تا کردن با این خر عظیم و جزئی از این خر بزرگ و قدرت مند شدن است.
اشتباه می کنم؟ خب بگویید اشتباهم کجاست؟ وگرنه بپذیرید، آقای مصفا شما شاگردانی دارید که 20 سال است خودشان را مشغول سیستم شما کرده اند!
اگر عقیده ای که دارید اشتباه باشد (که من ایمان دارم که اشتباه است) فقط مربوط به خود شما نیست جمع کثیری را هم به دنبال خودتان کشانده اید.
----------------
ebrahim چهارشنبه
بسم الله الرحمن الرحيم
دوست عزيز!
با سلام
بنده يكي از خوانندگان كتابهاي آقاي مصفا هستم.مدتها بود دنبال جائي مي گشتم كه در آن سيستم فكري آقاي مصفا نقد شده باشدچراكه نقد اگر واقعا نقد باشد بسياري از مسائل را در زمينه مورد نقد براي انسان باز مي نمايد.در يك نقد واقع بينانه و خالي از غرض ورزي ،هدف نزديك شدن به حقيقت و كشف آن است.من انسان نوعي يك مدت محدود در اين دنيا زندگي ميكنم(يك فرصت محدود كه هر آن ممكن است به پايان برسد)بنا بر اين بهتر است بدون هيچ ترسي به ذهن خود اجازت دهم كه بيانديشد،چرا كه تعصب انديشي برابر است با از دست دادن اين فرصت.
-----------------
ebrahim چهارشنبه
گفته ايد:" می گویم خدای اسلام خدایی است که با شعور است و توان قضاوت بر عمل ، خواسته و باور ما دارد یعنی یک خدای متشخص است، یک انسان گونه ای که از توان درک ما خارج است ولی هست و بر وجود ما نظاره می کند."اكنون سؤال من اين است كه كجاي كتب آقاي مصفا خدا يك موجود بيشعورو ناتوان
معرفي شده است؟!.ديگر اينكه در كجاي از تعليمات اسلامي خدا به صورت انسان تصور و تشبيه شده است؟علي (ع) در نهج البلاغه مي گويد(تعالي الله عما يقول المشبهون به علو كبيرا:منزه است خداوند از گفتارآنهائيكه او را به خلق تشبيه مي كنند!).از مرحوم علامه طباطبائي پرسيده اند:(معناي اين روايت چيست كه مي فرمايد:هرگاه سخن به خدا رسيد ،لب فرو بنديد و در ذات خدا نينديشيد و پيرامون زير عرش سخن بگوئيد و در امور بالاي عرش سخن نگوئيد. در جواب مي گويد نهي متوجه كساني است كه توانائي توصيف را كما هو حقه ندارندو توصيف آنها تشبيه و كفر است و بيان معرفت توسط اصل معرفت يا كساني نظير ائمه (ع) اشكالي ندارد.سبحن الله عما يصفون الا عبادالله المخلصين(صافات ،آيات 159و160))كتاب(در محضر علامه طباطبائي،انتشارات سماقلم)
-----------------
ebrahim چهارشنبه
خطاب به آقاي مصفا گفته اي:" ولی خدای تو یک موجود متشخص نیست فقط یک موجود زنده است یعنی یک موجود که توان قضاوت کردن بر فعل ما را داشته باشد نیست"اگر امكانش هست آدرس كتاب و صفحه اي را كه در آن ايشان گفته است را ارائه دهيد.در كتاب نامه اي به نديده ام (ص267)نوشته است:(در آيه مالك يوم الدين به خود تذكر ميدهم كه از جمله نعمتهائي كه خداوند به انسان عطا فرموده نعمت سنجش،تدبر،
تعقل و نيز نعمت" دين" است كه "ميزان" است، كه آيين و روش صحيح زيستن است.و همانگونه كه حفظ فطرت –كه عين دين است _صواب است و مستحق پاداش ،جفاي به دين و فطرت نيز متضمن كيفر و عذاب است !يك بعد عذاب ،ادبار و بدبختي نفس جدائي از فطرت است!)پس مي بيني كه خداي مصفا قدرت قضاوت بر فعل را هم دارد چراكه هم پاداش مي دهد و هم كيفر و عذاب!همچنين اين كه ميگوئيد:" به قول خود شما یک ارگانیسم است، ما هم قسمتی از این ارگانیسم هستیم."در كدام يك از كتب ايشان آمده است؟در كتاب "با پير بلخ"از قول مولوي مي گويد:
من نيم جنس شهنشه دور از او ليك دارم در تجلي نور از او
-----------------
ebrahim چهارشنبه
علاوه بر اين مطلب ديگري نيز در يكي از پرسش و پاسخها عنوان كرده اند (5شهريور 85)و آن هم اكنوني بودن معاد واينكه حيات دنيا دو جنبه دارد يكي ظاهر آن كه با چشم سر ديده مي سود و جنبه ديگر آن كه جهان غيب است و در اينجا تو در قبال هر عملت هم اكنون مجازات ميشوي
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتيست.
مطلب ديگر در رابطه با مسئله فطرت است.برداشت شما از فطرت چيست؟آيا شما فطرت انسان را برابر با فقط غرائز طبيعي او مي دانيد؟چيزهائي كه حيوانات هم دارند ؟(پيشنهاد مي كنم كتاب "فطرت" از مرحوم مطهري را حتما بخواني.آدرس سايت جهت دانلود كتاب )
http://www.motahari.org/asaar/books.htm
------------------
ebrahim چهارشنبه
علاوه بر اين اگر به تفسير الميزان،ذيل آيات اول سوره بقره مراجعه كني مفهوم مطالب بين شده از آقاي مصفا را بهتر درك مي كني:((
حقايقى كه شخص سليم الفطره به آنها ايمان مى آورد
پس شخصيكه سلامت فطرت داشته باشد خواه ناخواه ايمان به موجودى غايب از حس خودش دارد: موجوديكه هستى خودش و هستى همه عالم ، مستند بآن موجود است
شخص سليم الفطره بعد از آنكه بچنين موجودى غيبى ايمان آورد، و اعتراف كرد ، فكر مى كند كه اين مبداء كه حتى دقيقه اى از دقائق از حوائج موجودات غافل نميماند، و براى هر موجودى آنچنان سرپرستى دارد كه گوئى غير از آن ديگر مخلوقى ندارد، چگونه ممكن است از هدايت بندگانش غافل بماند، و راه نجات از اعمال مهلك ، و اخلاق مهلك را بآنان ننمايد؟
-----------------
ebrahim چهارشنبه
؟ همين سئوالى كه از خود مى كند، و سئوالات ديگرى كه از آن زائيده ميشود سر از مسئله توحيد و نبوت و معاد در مى آورد، و در نتيجه خود را ملزم ميداند كه در برابر آن مبدء يكتا خضوع كند چون خالق و رب او و رب همه عالم است، و نيز خود را ملزم ميداند كه در جستجوى هدايت او برآيد،و وقتى بهدايت او رسيد، آنچه در وسع او هست از مال و جاه و علم و فضيلت همه را در راه احياء آن هدايت و نشر آن دين بكار بندد، و اين همان نماز و انفاق است ، اما نه نماز و زكاة قرآن ، چون گفتار ما درباره شخص سليم الفطره اى است كه اينها را در فطرت خود مى يابد، بلكه نماز و زكاتيكه فطرتش بگردنش مى اندازد، و او هم از فطرتش مى پذيرد.
-----------------
ebrahim چهارشنبه
كه فطرت سالم در آدمى ايجاد مى كند، و در آيات مورد بحث بدارندگان چنين فطرتى وعده ميدهد كه بزودى بوسيله قرآنش ايشانرا هدايت مى كند، البته هدايتى زائد بر هدايت فطرتشان ، پس اعمال پنج گانه نامبرده ، متوسط ميان دو هدايتند، هدايتى سابق بر آن اعمال ، و هدايتى لاحق بآنها، ، و اعتقاد صادق و اعمال صالح ميان دو هدايت واسطه اند، بطوريكه اگر بعد از هدايت فطرت ، آن اعتقاد و آن اعمال نباشد، هدايت دومى دست نمى دهد.))
----------------
لوکال پنجشنبه 11/8/1385 - 0:30
خدمت آقای ابراهیم سلام خوشحالم که از میان کسانی که حرفهای مصفا را پذیرفته اند هنوز یک نفر هست که بتواند حرفی از خودش برای گفتن داشته باشد و کاملا در چهارچوب فکری آقای مصفا الینه نشده است. نقل از کتاب نامه ای به مصفا: «بسیاری از ما انسانها – حتّی زمانی که میگوییم و میدانیم که خداوند ذات است، ذاتی که در کل عالم هستی حضور دارد، روح هستی است و نبض تپنده کائنات است، در عمل و روابطمان او را – نعوذ بالله - به صورت یک شخص متصور میشویم؛ گیرم شخصی بسیار بزرگ، بسیار توانا و بسیار دانا که در بالاهای آسمان در یک جای ناشناخته و در یک مکان ماورایی نشسته و بر جهان هستی حکومت میکند. ولی وقتی در نظر بگیریم که اولاً مخاطب ما یک فرد متعین نیست، بلکه ذات است، نگرشمان در شکل و ابعاد وسیعی تغییر مییابد و اصولاً رابطهمان بسیار دقیق و بامعنا میشود. مثلاً استعانت از ذات مفهومی پیدا میکند که متفاوت با وضع فعلی است و نیز اگر توجّه کنیم که آن ذات تا چه حد به خودمان نزدیک است – یا دقیقتر بگوییم: در خودمان است، مجموعهء رابطه و نگرشمان نسبت به آن ذات ورای هرگونه تجسّم و تصوّر و اندیشه، متحول میگردد.» اين قسمتی از کتاب نامه ای به نديده ام که ايشان به وصف خدايی که به آن اعتقاد دارند پرداخته اند نوع شناخت ايشان از خدا شبيه به ديدگاه تصوف و ذن بوديسم است که به «همه خدايی» اعتقاد دارند شخص نبودن خدا يعنی چه؟ مگر شخص و تشخص فقط در انسان است که معنی پيدا می کند؟ ايشان با اين حرفشان به بهانه ی اين که ما را از اين اشتباه که خدا را در سطح انسان نبينيم نجات به دهند، خدا را در سطح طبيعت و يک موجود زنده که قلب تپنده ی کل هستی است پايين آورده اند گيرم اين موجود شعور هم داشته باشد خب حيوان هم شعور دارد تدبير می کند ولی چيزی که انسان دارد و حيوان ندارد همين تشخص است. همين تشخصی که کل کتاب های آقای مصفا برای از بين بردن آن نوشته شده است و به پوچ بودن و نمايشی بودن آن تاکيد دارد. خدای اسلام یک موجود متشخص است یعنی دارای تمام قابلیت هایی که ما در یک انسان می بینیم و به یک انسان نسبت می دهیم در اسلام رابطه انسان با خدا یک رابطه من، تو یی است، رابطه ای که در آن عهد، پیمان، وفاداری، مهر، عشق و... معنی پیدا می کند و این رابطه ی من تویی با موجودی که مصفا در متن فوق توصیفش می کنند چگونه قابل انجام است؟ با این فلسفه بافی ها و بازی با الفاضی که ایشان انجام داده اند تا به ما فهم درستی از خدا بدهند چگونه می توان اساسا با خدا ارتباط برقرار کرد؟ مصفا راهش را هم گفته است! بی فکری! ایشان دخالت فکر را در معنویات پوچ دانسته اند و می گویند ذهن جایگاهی نیست که به معنویات بپردازد. عالی است! کاملا هم منطقی جلوه می کند! پس من باید از شر این فکر لعنتی راحت شوم تا به معنویات بپردازم تا به معنا برسم وگرنه هرچه می کنم هیچ است و پوچ است از معنا تهی است، نمایشی است، مسخره بازی است! (البته کریشنا مورتی که یک پله هم از ایشان جلوتر بودند و احساسات و حالات روحی که به انسان دست می دهد را هم پوچ دانسته اند) بسیار خوب چاره ی ایشان چیست؟ روش ایشان چیست برای دستیابی به این بی فکری چیست؟ هیچ وقت می گوید که ای انسان بدان که تا وقتی که لگدمال افکارت هستی گرفتاری و تمام مشکلت همین افکار است. یعنی ایشان چیزی که اصل و اساس تمام مکتبش قرار داده است همین اصیل بودن و فطری بودن انسان است و دیگر هیچ نگاه ایشان یک دید سیاه و سپیدی است: یا انسان هویت فکری دارد یا ندارد (کریشنا مورتی در جایی از کتاب هایش با افتخار عنوان می کند که از لحاظ معنوی از ۲۰ سالگی تا کنون هیچ تغییری در من ایجاد نشده است و من همانم که آن موقع بودم. دید سیاه سپیدی یعنی همین. یعنی من که سپید بودم سپید تر نشدم شما که سیاه هستید سپید شوید. این که از کریشنا مورتی هم چیزهایی می نویسم به این دلیل است که حرف مصفا را نسخه فارسی شده با اندکی تغییر از کریشنا مورتی می بینم و حتی کریشنا مورتی را هم با همه تلاشی که می کند تا خودش را از دین و مکتب های شرقی جدا کند از معتقدین به عرفان ذن بودیسمی می بینم) می بینید چقدر ظریف است بحث درباره ی این موضوعات؟ یک لغزش کوچک در حد این که یک چیزی که نسبی است را مطلق بگیریم. ببینید! ایشان حتی مبارزه با نفس را هم منکر شده اند و می گویند: «چیزی که خیال و توهم است که مبارزه نمی خواهد فقط باید درک کنیم که آن یک خیال و توهم است» همین سخن از ایشان کافی است تا درک کنیم که ایشان چه درک سطحی از ماهیت انسان دارند و چقدر در بیراه اند. کسی که جنگ عظیمی که در درون انسان است را وهم و خیال می پندارند جنگی که پیامبر از آن به جهاد اکبر تعبیر کرده است ایشان با چه نگرشی و چگونه آن را در این حد ساده یافته اند که می گویند: «خود یک شبه است، کافی است که درک کنیم که شبه است تا از دستش خلاص شویم» شما که مطالعات دینی دارید مطمئنا می دانید که برای پیامبران هم مبارزه با نفس معنا داشت و آنها هم هر لحظه امتحان می شدند. چه اگر اینگونه نبود یونس در دهان ماهی نمی افتاد و فرار یوسف از دست زلیخا معنا نداشت، حضرت علی در برخورد با زنان احتیاط نمی کرد و... حال شما بگویید مصفا به چه مقامی از الوهیت دست یافته اند که دیگر مبارزه با نفس و خواهش های نفسانی برایشان وجود ندارد و جزو نجات یافتگان شده اند؟ (بحث معاد و این که نجات یافته در دیدگاه ایشان کیست و نجات یافتن چگونه تعبیری دارد هم خود مطلبی است، برداشتی که بنده از نجات یافتن در دیدگاه ایشان داشتم همان جزئی از خر عالمگیر شدن است.)
----------------------
ebrahim جمعه
نميدانم مطالبي را كه برايت در زمينه فطرت فرستادم اصلا خواندي يا نه؟فقط يك نگاه اجمالي.فكر ميكنم اگر به منابعي كه ارجاع داده ام اگر مراجعه كني جواب بيشتر سئوالاتت را مي گيري.
-----------------------
لوکال جمعه 12/8/1385 - 9:36
سلام ابراهيم کتاب فطرت مطهری را خواهم خواند ولی من اکنون از سيستم فکری مصفا سوال ندارم به آن انتقاد دارم. تیپ مصفا و گرايش های ذن بوديسمی بلا وحشت ناکی است که بر سر ملت ما آمده و بايد يک نفر کاری بکند وگرنه هر چه از وجود و ارزش با ما هست با گرایش به این تیپ افکار (که تازه نسخه انحرافی همان هستند که اصلش هم چیز مالی نبوده) نابود می شود و از بين می رود. ابراهيم جان من مسائلی را در آخرين نظرم مطرح کردم اگر شما جوابی قانع کننده برای آن داری دوست داريم بشنويم که من از آن دسته آدم ها نيستم که بی جهت مخالفت کنم
---------------------
ebrahim چهارشنبه
.توصيه من به خواندن كتاب فطرت مرحوم مطهري براي ان است كه متوجه شوي كه فطرت در انسان چيزي متفاوت باغريزه در حيوانات است.در اين صورت است كه درك خواهي كردكه دليل اينهمه سفارش از جانب آقاي مصفا براي برگشت به آن چيست!ببين:در قرآن كريم خطاب به حضرت ختمي مرتبت ميگويد :وما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا. يعني چه؟يعني نقش تو اي رسول بشارت و انذاراست.يعني اينكه همه چيز را اين موجود خود ميداند و به آن اگاه است،منتهي يك سري عوامل منجر به اين شده است كه از آن غافل بماند(اينكه اين عوامل كدامند نيز يه نحو زيبائي در كتب آقاي مصفا بيان شده است).اكنون واز طريق اين آئين به اقومترين راه او را هدايت مي كنيم(يهدي للتي هي اقوم)و از ظلمات او را به سوي نور خارج مي كنيم(يخرجهم من الظلمات الي نور).قران زبان فطرت است و ما از طريق فطرت مي توانيم مفاهيم بلند قرآن را درك نمائيم.شيخ محمود شيستري در مثنوي گلشن راز چه خوب گفته است
--------------------
ebrahim چهارشنبه
بياد آور مقام حال فطرت كز انجا باز داني اصل فكرت
"الست ربكم" ايزد كه را گقت كه بود آخر كه آن ساعت بلي گفت؟
در آن روزي كه گلها مي سرشتند به دل در قصه ايمان نوشتند
اگر آن نامه را يك ره بخواني هر آن چيزي كه مي خواهي بداني
تو بستي عقد عهد بندگي دوش ولي كردي به ناداني فراموش
كلام حق بدان گشته ست نارل كه با يادت دهد آن عهد اول
اگر تو ديده اي حق را به آغاز در اينجا هم تواني ديدنش باز
صفاتش را ببين اينجا به امروز كه تا ذاتش تواني ديد فردا
وگرنه رنج خود ضايع مگردان برو بنيوش "لا تهدي" زقرآن
-------------------
ebrahim چهارشنبه
. نمي دانم شما چقدر با بحث "حركت جوهري" آشنائي داريد.كاشف اين مطلب ملاصدرا فيلسوف وعارف اسلامي و پايه گذار مكتب حكمت متعاليه مي باشد(براي درك آن به كتاب "نهاد ناآرام جهان،دكتر عبدالكريم سروش مراجعه كنيد)
بر طبق اين كشف، موجودات مادي در عالم هستي دستخوش يك زوال و حدوث مستمر هستند،هر لحظه هستي خود را زير پا مي نهند و هستي جديدي كسب مي كنند.بدين معنا كه جوهر اشياء دستخوش تغيير مي گردد.از منظر حركت جوهري عالم هستي ديگر نه يك مجموعه ثابت كه زمان بر ان مي گذرد كه يك مجموعه خروشان و در حركت كه از دل ان زمان زائيده مي شود مي باشد.ملا صدرا از اين اصل اصيل چندين نتيجه بزرگ گرفته است:اول اينكه اين زوال و حدوث مستمر در عالم هستي نيازمند ذاتي مي باشد كه از اين تبديل و تحول نهادي به دور باشد و دم به دم به اين عالم افاضه وجود كند.به تعبير او "هستي هاي جهاني هستيهائي آويزان (هويات تعلقي)هستند كه چنگ تعلق به دامان هستي بخش زده اند.گوئي هستي آنها عين آويختگي آنهاست و اگر لحظه اي اين اويختگي از آنها گرفته شود از هستي فرو خواهند افتاد."
------------------
ebrahim چهارشنبه
يكي از انتقادات شما به اقاي مصفا اين است كه گفته است:" خداوند ذات است، ذاتی که در کل عالم هستی حضور دارد، روح هستی است و نبض تپنده کائنات است،"و اين جمله وي را برابر با "همه خدائي"گرفته ايد.يك بار ديگردر مطلب گفته شده پيرامون حركت جوهري دقت كن!تمامي ذرات عالم مادي به دليل حركتي كه در نهاد خود دارند و تغيير دم به دم نيازمند ذاتي هستند كه از هرگونه تغيير و تحول به دور باشد تا در هستي خود به آن قائم باشند و بر او تكيه كنند.در اين صورت آيا حضور دم به دم او را در عالم هستي احساس نميكني؟آيا اگر لحظه اي مشيتش به اين امر(اعطاي هستي جديد به عالم هستي)تعلق نگيردكائنات و ما فيها از هستي ساقط نمي گردد؟علي (ع)در خطبه اول نهج البلاغه ميفرمايند:مع كل شيء لا بمقارنه(با هر چيزيست نه بطوريكه همسرآن باشد(پس با هر چيزيست يعني اينكه همه چيزبه او قائم و بر پاست))وغير كل شيءلا بمزايله(و غير از هرچيزيست نه بطوريكه از ان كناره گيرد).آيا اينگونه سخن گفتن تنزل دادن خدا در سطح يك موجود زنده است؟
-------------------
ebrahim چهارشنبه
در روايتي آمده است كه ابابصير از امام صادق (ع)پرسيد:آيا مؤمنان روز قيامت خدا را خواهند ديد؟حضرت فرمود:بله!بلكه پيش از قيامت او را ديده اند.وي مي گويد :عرض كردم:آيا مقصود همان ديدني نيست كه خداوند{ در ازل} فرمود(:الست بربكم قالو بلي)؟حضرت چند لحظه ساكت شد و فرمود:وقطعا مؤمنان او را در دنيا وپيش از قيامت مي بينندآيا تو در اين هنگام او را نمي بيني؟! وي از حضرت مي خواهد كه اين حديث را براي ديگران نقل كند،ولي حضرت مي فرمايند:( خير.نقل نكن.)علامه طباطبائي مي فرمايند:زيرا اگر نقل مي كرد جاهلان تصور مي كردند خدا جسم است و با چشم سر و ظاهر بين ميتوان خدا راديد،در حاليكه خداوند جسم نيست.(كتاب در محضر علامه طباطبائي،ص32-33).
به نظر شما آيا مي توان امام صادق(ع) را متهم به جسم دانستن خدا كرد؟
--------------------
ebrahim چهارشنبه
خودمانيم!صبح تا شب چقدر به دنبال اين موضوعات هستيم؟چقدر تو سر و مغز خودم مي زنم تا به فلان چيز،فلان پست و... دست پيدا كنيم تا كلاسمون بالا بره و تو سرا، سري در بياريم و از قافله متشخصين عقب نيفتيم؟!
دلا تا كي در اين كاخ مجازي كني مانند طفلان خاك بازي؟
توئي آن دست پرور مرغ گستاخ كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ
چرا زان آشيان ويرانه گشتي؟ چو دونان مرغ اين ويرانه گشتي؟
خليل آسا دم از ملك يقين زن نواي لا احب الافلين زن!
-------------------
ebrahim چهارشنبه
4.اما نوع فكري كه مد نظر آقاي مصفاست!به نظرم اين مطلب در كتب آقاي مصفا به خوبي بيان شده است و اين كه من مي نويسم توضيح واضحات است.فرض كنيم پدر من رفتگر شهرداريست و پدر همكلاسيم وزير(اگر چه چنين چيزي غير ممكن است كه پسر وزير و رفتگر شهر داري در يك كلاس و مدرسه باشند).پدر و خانواده من را كسي حتي تره هم براشون خرد نميكنه! اما پدر دوستم و خانواده اش راتا كمر براشون دولا ميشن و بله قربان چشم قربان گوي زيادي دور و برشون پيدا ميشه. اين نوع نگاه و برخوردهاي ديگر محيط اطراف منجر به القاءاين فكر به ذهن ميشود كه من به دليل شغل پدرم حقير هستم و همكلاسيم متشخص ودائم از درد اين حقارت و نداشتن آن تشخص بسوزم! و دائم پدرم را به دليل اينكه عامل ايجاد چنين وضعيتيست سرزنش كنم.
---------------------
ebrahim چهارشنبه
. حالا بيا يك كمي به مسئله نزديك تر بشويم.حقارت در اينجا چيست؟تعبير و تفسيري كه از يك واقعيت مي شود و آن واقعيت شغل پدر من است كه رفته گر شهرداريست.مي گوئيم انسان يك موجود دو بعدي ست.يك بعد ان بعد فيزيكي اوست شامل دست ،پا، چشم گوش و...در اين بعد حقارت را به چه مي توان نسبت داد؟ايا مي توان گفت دست حقير است؟يا پا ؟يا چشم؟يا ...؟بعد ديگر بعد روحاني اوست.آيا مي توان اين بعد را حقير دانست؟مي بينيم كه عامل ايجاد چنين مساله اي نوعي فكر است(نه فكر بلكه نوعي از فكر)حالا اگر ذهن دست از تعبير و تفسير و مقايسه بردارد(در امور معنوي )در اين صورت آيا مساله پايان نيافته است؟آيا يك اضافه بار موهوم از ذهن حذف نشده است؟
---------------------
ebrahim چهارشنبه
.در مورد كريشنا مورتي بهتر است كتابي را كه در آن چنين جمله اي گفته است را معرفي نمائي تا ببينيم واقعيت موضوع چيست؟!(بهتر است مستند سخن بگوئيم).علاوه بر اين كريشنا مورتي كسي است كه در هند به دنيا امده و سخني كه درباره دين مي گويد در مورد همان جامعه مصداق دارد(منظورم خرافه بودن آن است). جائي(به نظرم در كتاب پرسش ناممكن ،ترجمه مرسده لساني)از او درباره دين مي پرسند مي گويد تمام انچه را كه درباره دين ميداني كنار بگذار، آنچه كه باقي مي ماند جواب توست.يعني به فطرتت رجوع كن.امثال كريشنا مورتي(نظير رنه دكارت كه مرحوم مطهري در كتاب عدل الهي به وي اشاره ميكند)مسلمان فطري هستند.يعني اگر حقيقت دين به نحو درست بر ايشان عرضه شود
مي پذيرند.يعني همان متقيني هستند كه مرحوم علامه در ذيل تفسير ايات اول سوره بقره به آنها اشاره مي كند.
------------------------
ebrahim چهارشنبه
.در مورد اينكه گفته ايد آقاي مصفا مبارزه با نفس را هم منكر شده اند ،در صفحات مختلف كتاب(نامه اي به نديده ام)
به اين مطلب اساره كرده اند.در صفحه 45 :(وتوجه داشته باش كه چرا پيامبر خردمند اسلام مبارزه با نفس و رهائي از آن را مستلزم جهاد اكبر مي دانند.به اين موضوع توجه داشته باش تا فريب "خودشناسي ميانبر در ده ساعت"را نخوري
تا گول سعادت در بشقاب نهاده شده و تقديم شده به خود را نخوري .)به نظر شما آيا گذشتن از تشخصي كه يه آن اشاره شد مستلزم جهاد اكبر نيست؟
=========================
!!
یک تازهوارد هم گویا داریم. به اسم کمال!
آخرين مدعي نيز به جمع قبليها پيوست. درست همونطور که افراد قبلي بجاي حرف و دليل آوردن و ايستادن پاي حرفشان يا منصفانه حقيقت را قبول کردن به طفره رفتن و جاخالي دادن و سپس فرار روي آورده بودند، محمد لوکال نيز اين شيوه را اتخاذ نمود. و جالب آنکه به اين شيوه نيز رضايت نداده و همانطور که دوستان در بخش کامنت نوشتهاند و من هم در وبلاگ محمد لوکال ديدم، در يک اقدام حذفي لينک اين وبلاگ را از ليندونياش حذف کرده! اين است منطق و روش گفتگوي اينان: حذف!
و همچنان مه فشاند نور و ...
اگه یادتون باشه من قبلاً هم نوشته بودم یکی از روشهای آدمهای جدلی اینه که از این شاخه به اون شاخه میپرند. یک موضوعی رو مطرح میکنند و بدون اینکه بخواهند به عمقش برند و خوب روشنش بکنند، زودی میرند سراغ یک موضوع یا چند موضوع دیگه. حالا ببینیم برای اشکالهایی که من از نوشتهء سطحی لوکال گرفته بودم چی جواب(!) داده. خوب دقت کنید:
نويسنده: لوکال جمعه 28 مهر1385 ساعت: 11:10
قبل از نوشتن جواب نوشته ات
tavajohe shoma ro be in poste nobody jalb mikonam na be jahate kobandanash ke oo khodash az mazlooman va bicharegane mosafast balke baraie agah shodan va darke balaii ke mosafa bar sare peirovanash miavarad:
خوب، ایشون آقای نوبادی رو از "مظلومان" و از "بیچارگان مصفا" میشمرد! الهی بمیرم واسه آقای نوبادی "مظلوم" و "بیچارهء مصفا"!! لوکال، تو لازم نیست انقد فیلم بیای و دلسوزی کنی. تو غصهء حماقت و لجاجت و نفهمی خودت را بخور، بنده خدا!
حالا ببینید چه چیزی از نوبادی نقل کرده!:
نميدانم آيا واقعاً بعضيها اينقدر اين موضوع ساده را متوجه نميشوند که محمدجعفر مصفا نميتواند موضوعاتي ديني و حساس اجتماعي را که فوقالعاده حساسيتبرانگيز است را مستقيماً نفي کند؟! آيا اين افراد انتظار دارند که مثلاً محمدجعفر مصفا بگويد امام زمان وجود خارجي ندارد، مذهب عوام جز پوسته و اتوريته چيزي نيست، "خدا" وجود ندارد و ...؟!
و اصلاْ تو اگر خودت به يک حقيقتهايي پي بردهاي، چرا ديگر ميخواهي ديگري آن را تاييد کند؟
خوب، عزیز دل! این نوشتهء دقیق و روشن نوبادی چی ایرادی داره؟! تو اصلاً معلومه چته؟! این حرف که کاملاً درست و منطقیه! عزیز من تو حاضری همین الان بری توی خیابونای تهران داد بزنی این چیزا که این مداحهای اهل بیت خالی میبندند توی هیچ کتاب تاریخی پیدا نمیشه و همش دروغ و خرافات محضه؟! حاضری؟ (اگه بگی حاضری، شک من از خُل بودنت به یقین تبدیل میشه!)
حالا ببینیم دربارهء دراز کردنش توسط من چی نوشته. تو را جان مادرتون با دقت بخونید:
نويسنده: لوکال سه شنبه 9 آبان1385 ساعت: 22:9
سلام
در مورد کلیه مطالبی که نوشتی من فعلا فقط یک قسمتش برایم مهم هست (باید هم اینطور باشه! اون قسمتهاش که ایرادهات رو گرفتم و به روشنی توضیح دادم، برات مهم نیست! این روش شما جدلیهاست!) و اوون این که شما می فرمایید: مصفا فعالیت اجتماعی رو (که انسان سالم انجام بده ها) پوچ نمیدونه.
نظر ایشان در مورد فعالیت های اجتماعی انسان ناسالم (البته ناسالم از نظر ایشون، یعنی انسانی که دارای هویت فکری هست که من همین جا نظر خودم را اعلام می کنم: این عبارت یعنی هویت فکری که ساخته و پرداخته ذهن ایشان است اصلا وجود خارجی ندارد یعنی به آن شکلی که مصفا توضیح می دهد تنها در خیالات قابل تصور است و حالا این که نبودن هویت فکری توصیفی ایشان مطلوب است یا نه خود جای بحث دیگری دارد که الان چیزی نیست که بخواهم مطرح کنم ما فرض را بر این می گیریم که ایشان درست می فرمایند و مشکل انسان همان هویت فکری است و چه ساده انگارانه چنین فرض می نمایند!
تا هنوز توی پرانتزت هستیم من هم یک چیزی بگم. ببینید چقدر این فرد از نوشتهها و حرفهای مصفا و کریشنامورتی پرته که هنوز نمیدونه با اینکه مصفا هزاران بار داد میزنه که آقا جان هویتفکری ساخته و پرداختهء ذهنه. وجود واقعی نداره. این لوکال لجوج طوری حرف میزنه که انگار مصفا گفته هویتفکری یک چیز واقعیه. لوکال، یا نخوندی کتابهای مصفا رو یا شدیداً به سر لج افتادی.
چند بار مصفا داد میزنه که هویتفکری یک چیز ذهنساخته است؟ بارها و بارها. حالا تو انگار تازه کشف کردهای که این هویتفکری یک چیز ذهنیه؟! واقعاً که!!)
) اکثر انسان های کره زمین (احتمالا همه به جز خودشان، کریشنا مورتی و محض احتیاط مولوی) را تشکیل دادن چیست آیا فعالیت های اجتماعی این دسته کثیر از مردم را هم مفید قلمداد می کنند یا این جمع کثیر فعالیت هاشان، سازندگی هاشان، حرکات اخلاقیشان، فداکاری هایشان و ... پوچ اندر پوچ است و فرقی با انجام ندادنش ندارد و باید اول خود را از شر هویت فکری خلاص کنند بعد تازه می توانند زندگی کنند.(این که می گویم حرف مصفا در بعضی موارد درست است ولی ایشان حرفهایشان را مطلق کرده اند منظورم همینجاست بله فعالیت سرباز ابوسفیان که با جانبازی تمام به جنگ علیه پیامبر می رود و با تعصبی کور در این راه قدم بر می دارد و جان خود را هم از دست می دهد و نمی داند آنکه با او می جنگید حق بود یا باطل فقط چون به او گفته بودند باطل است جنگید و کشته شد یک حماقت بود ولی این که ما ببینیم رفیق بی گناه ما که نسبت به او شناخت نسبی داریم را دارند به قصد کشت می زنند و ما بایستیم و نگاه کنیم و بگوییم: من که الان هویت فکری دارم پس این کار پوچ را برای چه انجام دهم؟ این هم حماقت است)
این یک سوال
لوکال خوب توجه کن: باز هم میگم: تو اصلاً در فهم حرفهای کریشنامورتی و مصفا از بیخ مشکل داری. اصلاً نفهمیدی اینا چی میگن. یه چیزایی چپکی برای خودت برداشت کردی و گذاشتی به حساب حرفهای اونها!.
اینها میگن اگه تو ( و فرد فرد میلیونها انسان دیگه) حرکتت از روی اصالت انسانیت نباشه، اگر چه ممکنه هزار کار علمی و پژوهشی هم بکنی که بظاهر مفیده، اما نهایتاً منجر به تخریب انسانیته. (کما اینکه وضعیت کلی بشر امروزه اینطوره). تو(انسان) اگه در کیفیت عشق زندگی نکنی، هر حرکت منبعث از تو عین بدبختی و نکبته. هرچند ظاهری پر زرق و برق داشته باشه. گرفتی؟ لوکال میشنوی چی میگم؟ لوکال میفهمی؟!
حالا در مورد این یک تکه که نوشتی: این که ما ببینیم رفیق بی گناه ما که نسبت به او شناخت نسبی داریم را دارند به قصد کشت می زنند و ما بایستیم و نگاه کنیم و بگوییم: من که الان هویت فکری دارم پس این کار پوچ را برای چه انجام دهم؟ این هم حماقت است
عزیز من! چرا از خودت حرف درمیاری و بحساب حرف مصفا و کریشنامورتی میذاری؟! لوکال، چرا دروغ میپرونی و به حساب حرف مصفا و کریشنامورتی میگذاری؟! کجا مصفا یا کریشنامورتی گفتهاند وقتی دیدی فرد بیگناهی را میزنند بایست ایستاد و نگاه کرد و گفت: الان هویت فکری دارم پس این کار پوچ را برای چه انجام دهم؟ ؟!!
کجا چنین چیزی را گفتهاند؟! تو یک دروغگو هستی لوکال. دروغ گفتن و به دیگران نسبت دادن را روش خودت کردهای. در یادداشت قبلی هم چند مورد را بهت تذکر داده بودم که به حساب حرفهای مصفا و کریشنامورتی گذاشته بودی. اما گویا تو اصلاً نمیخواهی این کار زشتت را ترک کنی!
نويسنده: لوکال سه شنبه 9 آبان1385 ساعت: 22:10
3 تا سوال دیگر هم از شما آقا محمد گل گلاب دارم
لطف کن صادق باش اول، نمیخواد "گل گلاب" بازی هم در بیاری! جدی باش، مرد!
البته من جواب اینها را می دانم ولی می خواهم بدانم شما به این سوالات چگونه پاسخ می دهید:
1- شما خودتان هنوز هویت فکری (همان چیز اخی که مصفا ده بیست تا کتاب ازش نوشته به توصیف و نحوه خلاصی از آن پرداخته) دارید یا نه؟ (تعداد تالیفات مصفا "ده بیست تا" است؟! چی بگم بهت؟!)
2- برادر (چه میدانم اگر برادر ندارید پدر) شما را روبروی شما دارند به قصد کشت می زنند. شما می ایستید و نگاه می کنید؟ یا به کمکش می کنید حتی اگر برای شما خطر جانی داشته باشد.
3- جهان پر از فقیر و بدبخت است و مردم هر روز توسط نیرو هایی که دارای زور و سرمایه و ... هستند چپاول می شوند و هر روز گرفتار تر و بدبخت تر می شوند شما که احتمالا وضع مالی متوسط و نسبتا خوبی دارید (اگر اشکالی نباشد فقط حدس زدم) نسبت به وضعیت این مردم هیچ دغدغه فکری دارید؟ آیا خود را نسبت به آنها مسئول احساس می کنید یا کاملا برای شما فکر کردن به این مسائل بی معنی است؟
اما دربارهء این سه سئوالت:
اول همین یادداشت و نیز قبلاً هم نوشته بودم، که شما انسانهای لجباز و اهل جر و جدل اصولاً مایل به روشن شدن موضوعی نیستید. شما فقط میخواهید از این موضوع به آن موضوع بپرید. نمیایستید تا یک موضوع را مشخص کنید و تکلیفش را معلوم کنید و بعد به موضوع دیگری بروید. همین مطرح کردن این سئوالهات دقیقاً این وضعیت شما را نشان میدهد.
من در یادداشت قبلی چندین اشکال از نوشتهء تو گرفته بودم. چرا اول تکلیف آنها را معلوم نمیکنی و میروی سراغ طرح کردن سئوالهای دیگر؟! مگر انسانها مسخرهء تو هستند که هی از این شاخه به اون شاخه پریدن تو را تماشا کنند؟!
توی جلسات خودشناسی مصفا هم بسیار زیاد آدمهایی مثل تو پیدا میشوند که کارشان همین است. یک سئوال میکنند و مصفا جوابش را میدهد و برایش موضوع را روشن میکند. طرف انگار که اصلاً نشنیده است که مصفا چی گفته، زود چند تا سئوال دیگه مطرح میکنه!! مصفا (و همینطور کریشنامورتی) به چشمهای طرف نگاه میکنه و میگه: جواب سئوال قبلیت رو گرفتی؟! طرف یه چی دیگه جواب میده، پرت و پلا!
خیر لوکال. اول موضوعاتی رو که قبلاً مطرح کردی و من اشکالاتت رو گرفته بودم، وضعیتشون رو روشن میکنی، بعد میریم سراغ سئوالای دیگهت.
یا علی.
قبل از اینکه بریم سراغ متن لوکال یه چن تا چیز بگم.
اول اینکه این غزلی که از مولانا نوشتم، خطاب به حسودانی که مولانا رو از عشق شمس منع میکردند، خودش نشون میده که دوست داشتن یک نفر هیچ اشکالی نداره و در این راه برای دفع حسودان و چشمتنگان، خودش رو مجاز به استفاده از چه الفاظی میدونسته. اونهایی که خیلی بهشون برخورده متوجه این موضوع باشند(هرچند من چشمم آب نمیخوره اونها اصلاً چیزی رو متوجه بشند!)
دوم، برام ایمیل دادن که کامنتدونی رو ببندم و اینا. چون یه عدهء معلومالحال به اسم من و با ذکر آدرس این بلاگ من کامنت میذارن و فحش میدن. من همینجا بگم که تمایلی به فحاشی ندارم و اگه کسی به اسم من فحش میذاره بدونین من نیستم. میگی اگه اهل فحاشی نیستی پس این شعری که توی پست قبلی نوشتی چیه؟ میگم: من از زبان مولانا پاسخ حسودها رو میدم. زبان مولانا زبان فحاشی نیست. یعنی حتی اگه از الفاظ رکیک هم استفاده کرده(که کرده)، منظورش بددهنی و یاوهپرونی نیست. انسان اگه اهل معنی باشه، حتی الفاظ رکیکش جهت و معنی مشخصی داره و از یاوهگی و هزلگویی دوره.
در مورد بستن کامنتهای این وبلاگ هم اگه دیدم فحاشی اوباش ادامه داشت، شاید بستمش.
سوم، یه چن نفر ایمیل دادن و سئوالای خودشناسی پرسیدن. جوابشون: برید توی سایت مصفا جونم بپرسید ازش. من اینجا رو فقط برای پاسخ به مدعیان باز کردهام.
بریم سراغ مدعی بعدی، محمد لوکال. طبق معمول، نوشتههای مدعی دراز شدهمان به رنگ بنفش و پاسخ من برنگ مشکی است.
اغلب مکاتب شرقي از ذن بوديسم تا صوفي گري و عرفان مسلکي اسلامي تمام تاکيد خود را بر درون انسان گذاشته اند و محور شروع و پايان سير و سلوک خود را در اين امر وقف کرده اند که انسان بايد خود را بشناسد و تنها وظيفه او همين است و با تاکيد بر اين اصل به گونه اي تجريد و جدا سازي انسان از جامعه، کار، سياست و دغدغه هاي اجتماعي او دست زده اند و گفته اند که انسان در تنهاييش، انسان است و وقتي در روابط پوچ اجتماعي غرق مي شود هرگز نمي تواند به هيچ آگاهي اصيلي دست يابد.
ترمز! تا همینجاش چند تا غلط داری، عزیز دل. اول اینکه اصولاً این حرفها به حرفهای مصفا و کریشنامورتی چه مربوط؟ وقتی میگم شماها اصلاً توی باغ نیستین، یعنی همین حرفاتون دیگه. چار تا کتاب خوندین، نه؟ چهل تا، نه؟ چهارصد تا، اونوقت میخواهید حرفهای مصفا و کریشنامورتی رو با سواد و دانش نقد کنید. چقدر مصفا و کریشنامورتی (و مولانا) هی تکرار میکنند آقا جان، نقد حال خودت رو ببین. یعنی حرفهای اینها رو از روی وضعیت روانی حی و حاضر خودت بسنج. نه اینکه فلان مکتب چی میگه و بهمان مکتب چی. لوکال، نوشتهت نشون میده حرفای مصفا و کریشنامورتی رو داری از روی دانشت میسنجی، نه از روی بینش به اونچه درونت میگذره. تو دنبال سیستم فلسفی هستی. همونی که نوبادی نوشته: صدای طراق پسگردنی! تو درد نداری، عزیز دل. اصلاً تو باغ حرفهای کریشنامورتی و مصفا و خودشناسی نیستی. گیج شدی اساسی!
سوای از این موضوع اساسی، اصلاً نقلهایت هم اشتباه است. تو میگی این مکاتب میگن: تنها وظيفه او(انسان) همين است و با تاکيد بر اين اصل به گونه اي تجريد و جدا سازي انسان از جامعه، کار، سياست و دغدغه هاي اجتماعي او دست زده اند. حاج لوکال، میشه لطفاً مستند حرف بزنی؟ و به ما بگی (با آدرس و نقل قول دقیق) کجای این مکاتب جداسازی انسان از جامعه، کار و اینها رو توصیه کردهاند؟! لوکال، تو برداشت خودت رو میذاری پای حرف این مکتبها؟! بابا خوش به انصافت!
ادامه بدیم...
تاکيد بيش از اندازه (ببین چطوری یلخی یلخی از کلمات استفاده میکنی: "این بیش از اندازه" یعنی چی؟! "اندازه"ی تاکید رو از کجا باید پیدا کرد، که تو میگی اینها "تاکید بیش از اندازه" کردهاند؟ - انسان هویتفکری استفاده از کلماتش هم مث زندگیش یلخی یلخی و هردمبیله!) آنها بر درون گرايي اين مکاتب را به بيتفاوت ترين و لا قيد ترين مکاتب نسبت به دقدقه هاي اجتماعي(منظورش "دغدغه" است! این ایراد دیکتهای رو هم گرفتم تا اوباش بهانهای داشته باشند و بگند: " وا! این که شاگرد مصفاست پس چرا ملا لغتیه؟! اه اه به مصفا با این شاگرداش." تعجبی هم نداره، کسانی که به جای پرداختن به محتوای حرفهای کریشنامورتی عیب از کلهء کچلش میگیرند، مطمئناً توی کل نوشتههای من هم دنبال اینجور بهانهها هستند! ما هم میدیم دستشون! (منظورم بهانهست!) ببخشید لوکال، میفرمودین: ) دورانشان تبديل کرده است. اين طرز تفکر و بيتفاوتي اجتماعي در اغلب فيلسوفان جديد نيز وجود دارد. فيلسوفاني که مي توان آنها را بنيان گزاران و پيروان نهضت اگزيستانس نام نهاد؛ (توجه داشته باشین که ایشون میخوان حرفهای مصفا و کریشنامورتی رو نقد کنند. و من نمیدونم این حرفاشون چه ارتباطی با اصل موضوع داره. نمیدونم چرا هی این کلمات "آسمون ریسمون" میاد تو ذهنم! خدا منو ببخشه.) تنها به دقدقه وجودي انسان پرداخته اند و او را به عنوان يک وجود، قابل ارزش يافتند که بايد به بازيابي خود بپردازد که اين کار نيز عملي نيست که در بطن روابط اجتماعي قابل انجام باشد.(به جز برخي از آنها همچون گابريل مارسل، که براي جايگاه او در اجتماع اهميت قائل بودند و او را به عنوان موجودي اجتماعي و داراي تعهدات و مسئوليت هاي اجتماعي مورد بررسي قرار داده اند.) کريشنا مورتي علي رقم (علی رغم. لوکال تا حالا 18 شدی!) اينکه خودش را از هرگونه وابستگي نسبت به هر دين و مکتبي جدا مي بيند از متاخرين مکتب ذن بوديسم مي باشد و اين را از مقايسه آموزه هايش با آموزه هاي اين مکتب مي توان درک کرد. اصالت زندگي ايده ايست که ازمطالعه آثار او در ذهنتان نقش مي بندد. او با پوچ انگاشتن تمام ارزش هاي انساني آنها را همچون کفش تنگي به پاي بشريت به تصوير مي کشد که راه رهايي او را بسته اند و او را اسير دقدقه هاي بيهوده کرده اند که از اجتماعش به او تحميل شده است و او نيز بدون هيچ اختياري آنها را همچون مرده ريگي پذيرفته است.
ترمز دوم: وقتی میگم مستند حرف بزن، گوش نمیکنی. این چیه: "او با پوچ انگاشتن تمام ارزش هاي انساني..." ؟!! کریشنامورتی ارزشهای انسانی (اون هم "تمام"ش!! – یک یلخیپرونی دیگه!) رو پوچ انگاشته؟! کجا چنین ادعا یا حرفی رو کریشنامورتی زده؟! آیا غیر از این است که با نفی وجود و هستی فکری و ذهنساخته، میخواهد ارزشهای حقیقی و اصیل و فطری انسان را احیاء کند؟ لوکال چرا جفنگ از خودت در میکنی؟ آدم چی بگه به شما که طوری حرف میزنین که انگار ابتداییترین اصول تعلیمات کریشنامورتی و مصفا رو نمیدونین؟!!)
او با چنين برداشتي از ارزشها؛ انسان را در تمام طول تاريخ، درگير جنگهاي عبث قبيله اي، قومي، ديني و ايدئولوژيک دانسته است و ذهن انسان را همواره اسير باور هاي پوچ و غير مفيد دانسته که در شلوغي آنها خود را گم کرده و با پناه بردن او به اين ارزش ها و باورها و ساختن قلعه و حصار ذهني در حال فرار از خويشتن است، انسان نمي تواند با خود تنها باشد زيرا اين تنهايي به او احساس پوچي و بي ارزشي مي دهد. به تعبير او، تمامي حرکات انسان اسير (او بر اين اعتقاد است که به جز معدودي تمامي انسان ها اسيرند) بي ارزش است و اگر در شرايط ديگر و جامعه ديگر بود بي شک به گونه اي ديگر رفتار مي کرد و باور هاي اخلاقي او را همان چيز هايي شکل مي داد که در آن اجتماع معتبر بود. راهي که او براي نجات از اين همه قيد و بندها و وابستگي ها و دوندگي هاي بيهوده براي کسب ارزشهاي اجتماعي به ما پيشنهاد مي کند تنهايي، سکوت و آگاهي اي است که از اين سکوت به ما مي رسد، اين آگاهي بر خلاف تمام علوم و فنوني است که با تلاش کسب مي شوند؛ راه کسب اين آگاهي بي تلاشي است، زيرا هرگونه تلاشي که براي کسب حقيقت انجام بگيرد بر پايه و انگيزه ي يک ايده است که از اجتماع و اتوريته هاي حاکم بر ذهن (که آن هم بر گرفته از ارزشهاي اجتماعي است ) شکل گرفته و اين خود تلاشي کور است و انسان با نيتي پوچ دست به چنين عملي زده است و در واقع عمل او نمايشي است. و با اين تعبير هر گونه تلاش انسان را دست و پا زدني بيهوده مي داند، فراخوان او که انسان را به سکوت و رها شدن از تعلقات و قيد و بندهاي اجتماعي مي خواند بر پايه ي اين تلقي و برداشت از رفتار انسان شکل گرفته است که تمام زندگي او نمايشي و تمام اخلاق او اعتباري است. (آفرین، این چند خط رو خوب نوشتی و درسته. خوب، حالا چی میخوای بگی؟! یعنی ایرادت به این حرفهای کریشنامورتی چیه؟ این که نوشتی، صرفاً یک چکیدهمانندی از قسمتی از حرفهای کریشنامورتی بود که جاهای مختلف هم دیگران نوشتهاند. ولی در نوشتهء تو نقدی من ندیدم! منظورم اینه که حالا اشکالت به این حرفهای کریشنامورتی چیه؟!)
در نقد ايدئولوژي ها و جهتگيري هاي اخلاقي ديدگاه کانت همواره مفيد بوده است.
باز زدی به صحرای کربلا! عزیز من چرا مستقیماً نمیری سراغ حرفای کریشنامورتی و مصفا؟! در ثانی، این که میگی: "ديدگاه کانت همواره مفيد بوده است" رو از کجا آوردی؟! خدای ناکرده زبونم لال نمیخوای بگی که ...
کانت مي گويد که اگر مي خواهيد ببينيد که طرز فکر و نگرشي فلسفي تا چه ميزان درست است، در نظر بگيريد که تمام انسان هاي يک اجتماع اين طرز فکر را داشته باشند و ببينيد اين اجتماع به چه صورتي درخواهد آمد. اين نوع نقد، جامعه شناسانه خواهد بود. همواره در نقد افرادي که همه چيز را زير سوال برده اند با اين مشکل مواجه ايم که آنها از ارائه هرگونه ايده و تصوير از آنچه درست است پرهيز مي کنند تا نتوان آنها را به نقد کشيد، آنها تنها به توصيف و نقد آنچه درست نيست پرداخته اند و در اين امر همواره تا حدودي حق با آنها است.
لوکال، الو لوکال هستی؟! حواست اینجاست؟! چرا پرت و پلا میگی مرد حسابی؟ ببین، تو اول میگی کانت میگه اگر مي خواهيد ببينيد که طرز فکر و نگرشي فلسفي تا چه ميزان درست است، در نظر بگيريد که تمام انسان هاي يک اجتماع اين طرز فکر را داشته باشند و ببينيد اين اجتماع به چه صورتي درخواهد آمد. خوب، این تا اینجاش حرف حساب و درست. اما بعدش یهو میگی: همواره در نقد افرادي که همه چيز را زير سوال برده اند با اين مشکل مواجه ايم که آنها از ارائه هرگونه ايده و تصوير از آنچه درست است پرهيز مي کنند تا نتوان آنها را به نقد کشيد و ... عزیز من، این دو تا حرف چه ربطی به هم دارند؟! یا من خنگم و نمیفهمم یا تو داری پرت وپلا میگی! از کسانی که این قسمت رو میخونن، میخواهم توی کامنت بنویسند. ربط منطقی این دو تا موضوعی که لوکال نوشته رو برای من خنگ بنویسند. کد: ABC (یعنی بنویسین: برای کد ABC نظر من اینه که ...)
کريشنا مورتي از اين گونه افراد است. او همچون نيچه کار خود را با زير سوال بردن اساسي ترين ارزش هاي انساني شروع کرده است. (یا ابوالفضل بدادم برس. من نمیدونم این بابا چرا اسم نیچه رو میاره! آدم کتابخون بدبخته! آدمی که ذهنش دائماً توی محفوظات حافظهش میچره توانایی دیدن حقیقت و تمرکز بر یک موضوع و بررسی دقیق و عمیق اون رو نداره و برای همینه که هی پرتوپلا میپرونه. از این اسم به اون اسم. از این نظریه به اون نظریه. اما خودش هیچی نمیبینه! بقول مولانا جونم:
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
البته دور از جون لوکال.) ولي با وجود اينکه هيچ ايده کلي به صورت رسمي از طرف او به ما ارائه نشده است اين امکان براي ما محفوظ است که بتوانيم پيشبيني کنيم انتظاري که او از پيروان مکتبش دارد چيست.("این امکان برای ما محفوظ است" ؟! ) او گرايش به طبيعت دارد بدون توجه به شرارتي که در برخي از همنوعان وجود دارد
جان مادرت لوکال بگو این یکی دیگه یعنی چی؟ گرايش به طبيعت دارد بدون توجه به شرارتي که در برخي از همنوعان وجود دارد!! یعنی میخوای بگی مثلاً کریشنامورتی که گرایش به کوه و دریا و طبیعت داره توجه به این داره که انسانهای دیگه شرارت میکنند. پس در تناقضه؟!! آیا منظورت اینه که کریشنامورتی در عین حال که میبینه انسانهای دیگه شرارت میکنند، خودش میگه میل به پاکی و طبیعت و زیبایی داره، پس چطوریه که انسان هر دو اینها رو داره؟! اینو میخوای بگی؟ اگه منظورت اینه، که خوب معلومه که انسان میتونه در اصالت انسانیش باشه و میتونه نباشه. اگه باشه به زیبایی و طبیعت گرایش داره، اگه هم نباشه به شرارت و خونریزی و فحاشی(!) و آزار و اذیت دیگران گرایش داره. خوب این شد نقد؟!
لوکال، من قبل از اینکه چیزی بنویسی برات نوشته بودم که روشن بنویس و حرفت رو نپیچون. طوری ننویس که فقط اسمش باشه که طرف کریشنامورتی رو نقد کرده. یه طوری بنویس که آدم بفمه چی داری میگی. الحق که غاط زدی، اساسی!
منکر کليه مسئوليت هاي اجتماعي انسان شده است و همه ي آنها را عبث پنداشته (شما غلط میفرمایی اگه همچین چیزی رو از کریشنامورتی برای من نیاری! ناراحت میخوای بشی هم بشو. من دیگه نمیدونم چی بهت بگم. آخه عزیز من، کجا کریشنامورتی منکر مسئولیت اجتماعی انسان شده؟!! تو داری از روی کدوم نوشتهء کریشنامورتی حرف میزنی؟ نکنه دستنوشتهء منتشرنشدهای ازش داری؟! لطف کن بده ما هم بخونیم. میشه بگی کجا کریشنامورتی یا حتی مصفا منکر مسئولیتهای اجتماعی انسان شدهاند؟!) و پيشنياز هر حرکت درستي را رسيدن به رهايي از اتوريته ها و وابستگي ها دانسته است.(آیا این حرف اشتباه است که انسان قبل از هر اصلاحی در بیرون و جامعه، باید خودش از درون سالم باشد و یک شرط سالم بودن درون، آزادی درونی است. و آزادی از قید اتوریتهها از مهمترین اصول است. این حرف صحیح نیست؟!) و نسبت به هر عملي که قبل از اين انقلاب دروني انجام مي شود نگاهي عاقل اندر سفيه دارد.(من میدونم منظور لوکال از اینکه احساس میکنه کریشنامورتی نگاهي عاقل اندر سفيه دارد چیه! زورش میاد! اصولا ًهویتفکری خودش رو برتر و بالاتر از همه میدونه و اگه کسی آگاهی عمیقتر از اون داشته باشه، اون رو دک میکنه. سر تسلیم نداره. و اینه که احساس میکنه اون فرد بهش نگاهي عاقل اندر سفيه دارد!!)
پيامبر اسلام جهاد اکبر که همان خودسازي ، خودشناسي و به قول فيلسوفان اگزيستانس بازيابي است(من نمیدونم مثلاً اگه این "به قول فيلسوفان اگزيستانس بازيابي است" رو لوکال نمیآورد، چی میشد!! احتمالاً ظن این میرفت که حضار بپندارند آقا بیسوادند و کتابخون نیستند! بنابراین یحتمل آقا مناسب دیدند که هر از گاهی، یک چند قلمبههایی در کنند تا این ظن به اذهان عمومی نرسد، خدای ناکرده!) را پيش زمينه هرگونه فعاليتي نشمرده اند و به اين موضوع همراه با ديگر فعاليت هاي اجتماعي تاکيد داشتند. ايشان جهاد اکبر را بعد از جنگي که با مشرکان داشتند به مسلمانان امر کردند. ولي کريشنامورتي و پيرو ايراني او مصفا (منظورش اینه که مصفا حرفی از خودش نداره و مقلد کریشنامورتیه) تمام فعاليت هاي انسان را پوچ انگاشته اند و بر اين پندار اند که تا انسان به آن درجه از اخلاص نرسد و به قول مصفا به اصالت خويش باز نگردد و اسير هويت فکري باشد هر عملي که از او سر بزند بيهوده است و هرگز قدمي در راه حق برنداشته است.
الترمز الثالث: ببینیم چی نوشته، میگه پیامبر اسلام جهاد اکبر (یعنی خودشناسی) رو بعد از جنگ به پیروانش امر کرده ولی کریشنامورتی و مصفا گفتهاند که شما اول باید خودشناسی کنید و بعد عمل.
این دقیقاً مصداق یکی دیگه از بهانههای بنیاسرائیلی است. در روایتی که دربارهء پیامبر آمده و گفته شده پیامبر وقتی در حال برگشت از جنگ بوده به پیروانش میگه که:
ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخرهء خرگوش نیست
و الی آخر، جوهر داستان اشاره به این موضوع داره که شما باید بیش از پرداخت به امور بیرونی به درونتان متوجه باشید. و اصل، درونتان است. روح و روانتان مهم است. این جوهر این روایت است. اما ببینید آقای ایرادگیر و بهانهجو چه چیزی از این داستان بیرون کشیده. ایشون(لوکال) میگه: چونکه پیامبر بعد از جنگ این توصیه رو به پیروانش کرده، پس برای پیامبر اول عمل مهم است و بعد، درون. اول بیرون(جنگ) و بعد، درون(جهاد اکبر). !!
تو رو خدا شما بگین، این بهانهجویی نیست؟ این کوری نیست؟ انسان وقتی عناد بورزه، میتونه از زیر سنگ هم که شده بهانه جور کنه تا یه چیزی رو نپذیره و بپیچونه. طوری حرف میزنه که انگار پیامبر اسلام تا قبل از اون روز به پیروانش اصلاً دربارهء خودشناسی هیچی نگفته و گذاشته بعد از جنگ دربارهء خودشناسی توصیه کنه!! خنده داره بخدا. لوکال حالت خوبه؟!
این حدیث رو داشته باش: ان الله لاینظر باعمالکم ولاینظر باقوالکم و لاینظر بصورکم، ولکن ینظر بقلوبکم! بدرستیکه خداوند به اعمال شما نمینگرد، و نه به سخنان شما، و نه به صورت(ظاهر) شما. بلکه او به دلهایتان مینگرد.
گرفتاري به اين نوع ايده آليسم هرگز مطلوب نخواهد بود. نکته اي که قابل توجه است بي تفاوتي او(معلوم نیست اینجا لوکال منظورش از "او" کیه. مصفا یا کریشنامورتی) نسبت به آن چيز هايي است که در ديد عرف مزموم است. او آنچه مزموم (لوکال 17. مذموم – قابل توجه اوباش جهت بهانهگیری!) است را کاملا اعتباري در نظر مي گيرد و منکر وجود وجدان است و هرگونه نهيب وجداني را برگرفته از اتوريته هاي حاکم بر ذهن مي شمارد که انسان را در بند خود کرده اند. با اين طرز تفکر تنها چيز اصيلي که براي انسان مي ماند غرايز اوست و اولين خطري که در خواندن آثار او براي انسانها وجود دارد گرفتار شدن به گونه اي لااوبالي گري و گرايش به تيپ لش و هيپي و مجاز شمردن هرگونه عمل و خواسته است که با لفاظي فلسفي قابل توجيه است (البته اگر نيازي به اين توجيه مانده باشد). آنها تبديل به موجوداتي خواهند شد که هيچگونه مسئوليت اجتماعي ندارند و انجام هر عملي براي آنها مجاز است، زيرا شرم چيزيست که در وجود آنها از بين رفته است. (چون شرم حاصل فشار اتوريته ها و ايده آل هاي پوچيست که ازاجتماع بر آنها تحميل شده است )
این حرفی که میزند سئوالی است تکراری که بارها در سایت مصفا هم مطرح شده و بارها هم پاسخ گفته شده. من جوابش رو مینویسم اما میتونید برید توی سایت مصفا جونم هم بخونید.
ایراد اینه که حرفهای کریشنامورتی و مصفا باعث لاابالیگری و بیاهمیتی به ارزشهای اجتماعی میشه(البته من نمیدونم لوکال از کجا دیگه لش و هیپی رو در آورده! لوکال تو میدونی لش و هیپی یعنی چی؟ یا اینکه این تیکهت هم از اون یلخیپرونیهات بود؟! سئوال رو هم خراب میکنی، جون تو!) خلاصه اینکه میگه این حرفا باعث میشه ارزشهای اجتماعی در فرد رنگ ببازند و فرد دیگه برای اونها حرمتی قائل نشه و اینا.
اما جواب. ببین عزیز دل، جامعه، هستی و هویت ذهنی و فکری رو به فرد القاء میکنه و این هویت مثل یک نمایندهء جامعه در درون فرد نمایندهء حفظ ارزشها و علائم اعتباری جامعهست. تا اینجاش درست؟ روشنه؟ نپیچوندمت که؟! اینا رو n بار مصفا و کریشنامورتی گفتهند. توی کتاباشون خوندی(امیدوارم!!) حالا این ارزشهای اجتماعی کارشون درست کردن قالب روانی برای فرده. فرد رو در اسارت یک زره سنگین آهنی از هستی و هویت روانی نگه میدارند و اینطوری روان انسان رو دائماً زیر فشار میگذارند.
حالتهایی هم که تو بعنوان چیزهای مثبت ازشون حرف میزنی مثل شرم و مسئولیتاجتماعی، اینها رو بر اساس آنچه اون هستی و هویت فکری بهشون القاء میکنه و از درون دستور میده که "باید این کار رو بکنی تا اینطور باشی"، "نباید اون کار رو بکنی تا اونطور نباشی"، انجام میده و عمل میکنه. یعنی فرد آزاد نیست. بلکه دروناً در زندانه.
حالا مصفا و کریشنامورتی و مولانا میگند تو از این هستی اعتباری آزاد شو. همین! آیا این بمعنی اینه لاابالیگری و لشی و هیپیگریه؟! اتفاقاً قضیه برعکسه! کسی که از این هویترها بشه در اصالت انسانیاش و صفای باطنش است و از آنچه با روح پاک انسانیاش تناسب ندارد دور است. چنین انسانی در عین زیبایی زندگی میکند، هم دروناً و هم بروناً. و اتفاقاً اون انسانی که گرفتار اعتباریات است و تمام رفتارش را ارزشهای اجتماعی تعیین میکنند، اوست که دروناً فاسد است! ولو اینکه نشان ندهد، و با ماسک رفتارها و نُرم اجتماعی آن را بپوشاند!
این هم جوابت به اولین سئوال درستت تا اینجا! خودمانیم غیر از این مثلاً ایراد آخری هرچی نوشته بودی چرت بود. تازه این ایراد آخری رو هم که قبلاً خیلیها مطرح کرده بودن و جواب داده شده بود توی سایت مصفا جونم.
خطر ديگر يک بعدي شدن وجود آدمي در راستاي خودسازي ست،
یک لحظه توقف. به یک چیزی توجه کنیم! ببینین لحن حرفای لوکال چطوریه: میگه "خطر"! میدونی این لحن و طرز صحبت کردن یعنی چی؟ یعنی اینکه خودش تجربه نکرده و تلویحاً میگه: اگه اینطور بشه(انسان از هویتفکری خلاص بشه) اینطور خواهد بود که فلان و فلان. این "خطر" را خواهد داشت که چی و چی! متوجه هستید؟! این یعنی اینکه خودش بیهویت بودن، بی"من" بودن رو تجربه نکرده و در حالیکه تجربه نکرده داره ازش حرف میزنه!! خندهدار نیست؟ لوکال تو چطور از چیزی که تجربه نکردی حرف می زنی؟! "خطر"؟! (انصافاً هم که انسان اسیر هویتفکری، بیهویت بودن را "خطر" میدونه!)
پيروان او(پیروان کی؟! و اصلاً کی گفته: من پیرو کریشنامورتی یا مصفا هستم؟ آقا جان شما گرفتار توهمی. چیزایی رو که خودت میخوای، به دیگران نسبت میدی!) تنها مسئله اي که پيش روي خود مي بينند رسيدن به رهايي از اتوريته هاي حاکم بر ذهنشان است
(میشه لطفاً نمونه ذکر بفرمایید؟ "تنها مسئله"؟! چی بگم بهت؟!)
و دقدقه هاي اجتماعي آنها در اين راستا به کل فراموش مي شود،
یعنی دیگه براشون مهم نیست انسانهای دیگه چطور زندگی میکنند؟! یعنی مثلاً کریشنامورتی و مصفا کتاباشون رو برای در و دیوار نوشتهاند؟!
آنها از اجتماع بريده شده (گرچه در تعاليم کريشنا ذکر شده است که بريدن از اجتماع عملي بيهوده است(خودت که میگی بریدن از اجتماع رو بیهوده دونستند! لوکال، خوبی؟!) ولي بيتفاوتي نسبت به اجتماع و همنوعان امريست که خواه نا خواه به خوانندگان و پيروان او دست خواهد داد(این هم از پیش بینیهای لوکال!) و اين جهت کلي است که از مکتب او در ذهن انسان نقش مي بندد وعليرغم اين که او بريدن از اجتماع را نهي مي کند ولي اين نهي در خارج از يکپارچگي ايده الوژي اوست) و به خودسازي (يا به قول مصفا درک توهم و دروغ بودن خود) خواهند پرداخت که گرايش به اين راه نيز سبب پرورش سيب زميني هايي مي شود که زحمت کاشت و داشت اش را کريشنامورتي و مصفا کشيده اند(اینا دیگه شد اراجیف صرف! بجای اینکه دلیل بیاوری داری فقط ادعا میکنی!) و حالا قابل برداشت و استفاده توسط هر استثمارگر و تجاوز گري خواهند بود زيرا آنها دقدقه اجتماعي ندارند و هرگونه تلاشي که از سمت آنها براي نجات خود و هر جماعتي که نسبت به آنها مسئول است (از قبيل ناموس، خانواده و وطن و بشريت)، از تجاوز و استثمار شدن انجام بگيرد بر گرفته از ايده و اتوريته ايست که بر ذهن آنها حاکم است اين در حاليست که غرور آنها طي تعليمات مصفا و کريشنا از بين رفته است. به دليل همين تاثيرات است که ذن بوديسم جزو مکاتب محبوب و تجويز شده توسط قدرت هاي استثمارگر است.
مصفا میگفت: پدرسوخته مش مم خلیل، سبیلش زرده، اینم یه دلیل!! آخه پدربیامرز اینم شد دلیل که چونکه (بقول خودت) قدرت هاي استثمارگر از ذن بودیسم حمایت کردهاند، پس مکتب غلطی است؟! آیا به شیوهء غلط استدلالت توجه داری؟ مثل اینه که بگی چونکه آمریکا به دکتر سروش اجازهء تدریس در دانشگاههاش رو داده، پس دکتر سروش ضد رژیم ایرانه و ضد حقه!!
سوای این موضوع، لوکال جون، تو مث اینکه اصلاً هنوز نفهمیدی این "خود"ی که توی عرفان و خودشناسی ازش صحبت میشه، چیه. گویا حسابی گیج شدی، بنده خدا. ببینید چی نوشته: "زيرا آنها دقدقه اجتماعي ندارند و هرگونه تلاشي که از سمت آنها براي نجات خود و هر جماعتي که نسبت به آنها مسئول است (از قبيل ناموس، خانواده و...". به استفادهء کلمهء "خود" توی جملهش دقت کنید. طوری نوشته که انگار مصفا و کریشنامورتی گفتهن: "خودتون رو نجات ندین و هر اتفاقی براتون افتاد یک حالت منفعل داشته باشین." ای کاش میگفتی اون دستنوشتههای منتشر نشدهء مصفا و کریشنامورتی رو از کجا آوردی تا من هم برم بگیرم! لوکال، عزیز تو خیلی از مرحله پرتی. آدمی که چیزی رو خوب نفهمیده که نمیشینه نقد واسش بنویسه، عزیز دل! تو که انقدر دم از ارزشها و مسئولیتهای اجتماعی و شرم میزنی، چرا این کار رو میکنی دیگه؟!)
او با اين طرز فکر شرم را با ترس از بدقضاوت شدن و غرور و عزّت نفس را با نشئگي از کبر و اميد را با طمع و داشتن انتظار از هستي يکي پنداشته است.(یه لطفی بکن این رو توی کدوم کتاب مصفا یا کریشنامورتی دیدی که بگند مثلاً عزت نفس همون کبره. فقط یک مورد رو بیار!)
ايراد ديگري(ماشاا... چقدر ایراد گرفتی تا حالا که "ایراد دیگری" هم میخواهی بگیری!) که بر نگرش و جهان بيني کريشنامورتي و مصفا مي توان گرفت و اين ايراد بيشتر فلسفي است تا ايراد جامعه شناسانه(پس شما هم جامعهشناس هستید و هم فیلسوف! بابا دمت گرم!) اين است که آنها منکر کمال انساني و قدم برداشتن انسان در راه کمال گشته اند آنها معتقدين به تئوري بازگشت هستند و کمال انساني را در بازگشت به پاکي کودکي و طبيعت معني مي کنند و خارج از اين هر چه هست را بر انسان عرضي و بيگانه با خويشتن او توصيف مي کنند. اينگونه برداشت از انسان به نگرش رومانتيک و شاعرانه سحراب از زندگي نزديک است. (منظورت سهراب سپهریه؟ ولی خودمونیم لوکال فیلسوف که هستی، جامعهشناس هم که هستی، ماشاا.. ماشاا... دیگه سهراب رو درست بنویس. شدی 16 گمونم!)
فرض کن حرفهای کریشنامورتی و مصفا به حرفها و نگرش سهراب سپهری هم شبیه باشه، خوب که چی؟! چون زیباست، چون شاعرانهست، غلطه؟! بابا تو دیگه کی هستی با این دلایل منطقیت!!)
مصفا منکر وجود اراده آزاد در انسان است و هرگونه عمل انسان را برگرفته از باورها و ارزشهاي تعبير و تفسيري تحميل شده از طرف جامعه بر او مي داند. (میگم نفهمیدی مصفا چی میگه، د نفهمیدی دیگه. بله مصفا میگه هرگونه عمل انسان برگرفته از ارزشهای تعبیری است، اما کدام انسان؟ انسان اسیر هویتفکری. لوکال تو جداً این چیزا رو متوجه نمیشی یا خودت زدی به نفهمی؟!) در نظر گرفتن چنين اصالتي براي جامعه اين سوال را در ذهن ايجاد مي کند که اساسا اين اجتماع مگر چيزي به غير از من و شما ايم؟(خوب معلومه که جامعه رو افرادش تشکیل میدن. خوب که چی؟) ارزشهاي اين اجتماع در جايي غير از وجود من و شما که متبلور نمي شود! با دانستن اين مطلب چگونه مي توانيم اين باورها و ارزشها را ناشي از خودباختگي جمعي و بيگانه با خويش بپنداريم؟(کد DEF. لطفاً هرکی فهمید اینجا لوکال چی میگه با این کد بهش اشاره کنه!) برخي از روانشناسان معتقدند که حرکات انسان در کودکي بر اساس نياز ها و غرايز اوست تا اين که در دو سالگي نيازي جديد در وجود او شکل مي گيرد که سبب مي شود تا او بخواهد که دوست داشته شود از اين پس است که تمامي پيچيدگي هاي روحي و رواني او شکل مي گيرد و تمام انحرافات از اين نقطه آغاز مي شود. مصفا از اين واقعيت سوء برداشت شخصي خودش را دارد. همانگونه که از مولوي تعبير هاي شخصي و دلخواه خودش را دارد.(عزیز من شعار نده. اشکالت رو بگو.) او مي گويد تمام گرفتاري انسان از فکر است. زيرا شروع تمام بدبختي و انحرافات انسان از همان سني است که فکر بر ذهن او استوار مي شود. براي کسب اين ايده آل ذهني(یک یلخی در کردن دیگر! "ایدهآل ذهنی" رو از کجا آوردی؟! طوری حرف میزنی که انگار مصفا گفته ایدهآل ذهنی کسب کنید! از اینجا تا چند تا جمله دیگه ببینید لوکال غاطی میکنه بیست! هر کی هم فهمید چی میگه بنویسه. بخونین: ) نيازي به طي طريق يا به قول مصفا بي عملي پيشنهادي او نيست مي توانيم از روش هايي که تيپ اجتماعي لش پيش گرفته استفاده کنيم و با مصرف حشيش در طي 5 الي 6 سال تبديل به موجودي شويم که فکري در سرش ندارد. اين روش تضمين شده است و کساني را مي شناسم که با اين روش به آنچه از نظر او مطلوب است يعني بي فکري کامل دست يافته اند.(این هم نقد منطقی لوکال. امیدوارم کسانی که مایلند، با این نسخهء ایشان به رهایی دست یابند!)
در تعليمات او چيزي که بر حق و قابل ستايش است افزايش آگاهيي است که بر نمايشي بودن و اعتباري بودن بسياري از وجوه زندگي «خود مان» نقش بسته است. نه انقلابي که بر ضد اسطوره ها و ارزشهاي اجتماعي براه انداخته است و به ما ديدي از بالا نسبت به کليه انسان ها مي دهد تا همگي شان را به ريشخند بگيريم و براي ما انسانها که دائما به دنبال چيز هاي جديد و کبر آلود هستيم، ديدگاهي خوش آيند است، که اگر چنين شود گرفتار سفسطه هاي او و لفاظي فلسفي شده ايم. او آنجا که از فشار و زور و اجبار اتوريته ها سخن مي گويد تا جايي بر حق است که انسان بر اتوريته هاي بيروني و اجتماعي سر تعظيم فرود آورده و از آن رو خود را ناچار به اطاعت مي بيند ولي آنجا که نداي وجدان را به اتوريته ي دروني تعبير مي کند انسان را به ناکجا آباد مي کشاند. مصفا زماني که انسان را از مشغوليت هاي بيهوده اش آگاه مي کند و عمق غفلت را به او نشان مي دهد براي مخاطبش هشيار کننده است و آنجا که او را صرفا به تعمق و سکوت و بي عملي مي خواند و هر فعاليتي را پوچ مي پندارد، خودش مشغوليتي پوچ مي شود که پيروان مکتبش را گرفتار کرده است زيرا تنها مسئله اساسي انسان رسيدن به آن آگاهي و اصالت نيست.
میبینید!؟ هیچ از بیعملی نفهمیده! اصلاً نمیدونه بیعملیئی که کریشنامورتی و مصفا ازش صحبت میکنند یعنی چی! اونوقت میاد دربارهاش نظر میده! میگه مصفا هر فعاليتي را پوچ مي پندارد! و اینطور که حرف میزنه منظورش از اینکه میگه مصفا هر فعاليتي را پوچ مي پندارد اینه که، هر فعالیت اجتماعی را پوچ میپنداره! حالا من ازت میخوام لوکال: تو رو به ارواح پدر و مادرت و جدت، بگو کجا مصفا هر فعالیت اجتماعی رو (که انسان سالم انجام بده ها) پوچ میدونه؟ کجا چنین چیزی رو مصفا (یا کریشنامورتی) نوشته؟! آدرس بده که فلان کتاب فلان صفحه. اگه ندی...!
در آخر بايد بگويم اغلب اشکال در عملي نيست که بدان مشغوليم، اشکال در اين است که صرفا بدان عمل مشغوليم. ما بيشتر در حال الينه شدن و مسخ شدنيم تا منحرف شدن، اين امري است که در مواجهه با هر ديدگاهي و مشغول شدن به هر عملي گرفتارش مي شويم و اين اشکال در اين نيست که آن ديدگاه را براي خود برگزيده ايم يا به چنان عملي مشغول گشته ايم؛ اشکال در اين است که خود را صرفا در آن ديدگاه و آن عمل محصور کرده ايم. چيزي که بدون هيچ فلسفه بافي براي هر کسي درک مي شود اين است که در هر انتخابي به آنچه فکر مي کنيم درست است، عمل کنيم. ولي ما اغلب در حال فرار از اين بديهي ترين قانون زندگي به ايسم هاي مختلف هستيم.
این هم از پاسخ به این مدعی! تو را به دو دست بریدهء حضرت عباس آیا مایه و جوهری داشت؟ حالا این لوکال مثلا خوب خوبشون بوده تا حالا! قبلیها که دیگه شر و ور بودن.
یک چیزی درباره نقد کردن بگم و تمام کنیم. ببینید، نقد واقعی و درست و حسابی اینه که یکی بیاد جند تا جمله و یا پاراگراف و یا صفحه رو عیناً با ذکر آدرس دقیقش بیاره و بعد بگه این، اینجاش اشکال داره، به این دلیل، به این دلیل، به این دلیل. نه اینکه بیاد یک سری برداشتهای غلط و پرت و پلای خودش رو بذاره به حساب حرف نویسنده، و شروع کنه اونها(در حقیقت برداشت خودش رو) کوبوندن. و تازه، کاش همین برداشتهای شخصی خودش رو که به حساب حرف اون نویسنده گذاشته با دلیل رد میکرد و اشکال میکرد! میاد هی شعار میده! اگه حرفی داری با دلیل بیار. سخن نویسنده رو بیار و بگو اشکالش اینه اینه اینه، با ذکر دلیل.
لوکال، از من ناراحت نشو رفیق. تو رو یه هوا با اون جماعت فحاش متفاوت میدونم،(یه چایی برا لوکال!) هرچند تو هم ازشون حمایت میکنی. اما عزیز دل، چیزی رو که میخوای دربارهش حرف بزنی، اول هضمش کن. بفهمش. شیرهش رو بیرون بکش.
یا علی.
این رو فعلاً بعنوان میانپرده داشته باشین:
این غزل رو مولانا به کسانی که بهش حسودی میکردن که چرا عاشق شمس شده، سروده:
آن كون خر كز حاسدي عيسي بود تشويش او
صد كير خر در كون او، صد تيز سگ در ريش او
خر صيد آهو كي كند؟ خر بوي نافه كي كشد؟
يا بول خر را بو كند، يا گه بود تفتيش او
هر جوي آب اندر رود آن ماده خر بولي كند
جو را زيان نبود ولي واجب بود تعطيش او
خر ننگ دارد ز آن دغل از حق شنو بل هم اضل
اي چون مخنث غنج او چون قحبگان تخميش او
خامش كنم تا حق كند او را سيهروي ابد
من دست در ساقي زنم چون مستم از تجميش او
این تقدیمی به اراذل اوباش فرهنگیمون مثل مملی و ناظر و یهبندهخدا و سپهر و لوکال(که بلاگش رو کرده سگدونی برای فحاشی و عوعو سگان زیر نورافشانی مصفا و کریشنامورتی و مولانا). تمامی این غزل نثار شما حسودان باد. مخصوصاً بیت اول! کلمه به کلمهاش نقد حالتان است.
لوکال، نقد آبکیات رو خوندم. منتظر باش!
من دست در ساقی زنم...
یا علی.
یه بنده خدا، اینهمه شر و ور نوشتی اما هنوز دربارهء "تناقضات مصفا و کريشنامورتي" و "زندان مصفا" که من ندیدهام چیزی نوشته باشی! پس کو؟!
محمد لوکال، مثل اینکه شما هم خیلی اظهار تمایل به دراز شدن میکنی. حالا که خودت میخواهی من حرفی ندارم. هر چی مخالف کریشنامورتی و مصفا و مولانا میدونی رو بزار تو کامنت یا ایمیل بزن تا تو رو هم دراز کنیم برادر من. فقط امیدوارم مثل این یه ینده خدا و اون ممل قدیمی و سایر اراذل اوباش فرهنگی شما هم جا نزنی و مثل اونا یادت نره از "تناقضات مصفا و کريشنامورتي" و "زندان مصفا" برامون بنویسی. فقط جان مادرت روشن بنویس. ادبی هم ننویس و نپیچون. ساده و روشن بنویس. خدا خیرت بده.
اما بعد!
"يه بنده خدا"،
اولاً هيچکدوم از سئوالهايي رو که ازت پرسيده بودم، هيچکدوم از گندهايي رو که زدي، رو جواب ندادي، عزيز دل!
مگه ننوشته بودي که مطالب مصفا رو نخوندي؟ ازت پرسيدم پس چطور دربارهاش نظر ميدي؟ جوابت کو؟!
مگه ننوشته بودي که يک مورد بيار که در کلام معصومين کلمهء "تعصب" بکار رفته باشه؟ مگه آدرس يک مورد رو برات ندادم؟ پس جوابت کو؟!
کليت نوشتهات يک مشت پرت و پلاست. با هم نگاه ميکنيم:
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 20:54
سلام به همه دوستان
و سلام مجزا به آقا محمدرضا نامرد روزگار....
ببينيد دوستان من از اول نمیخواستم اين بحث به مجادله و جر تبديل بشه که انگار بعضی از آقايون که به نظر ميرسه از قبل با هم مشکل داشتن اين کار رو کردن
اين رو بهش ميگن "جا زدن"!
آقاي عزيز تو نظر دادي. يا پاي حرفت واميسي، يا مردونه ميگي آقا اشتباه کردم. ديگه "من نميخواستم وارد اين مجادله بشم" و اين اداها واسه چيه؟!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 20:58
خدمت روی گل انور مشعشع ... اين دوستان بايد چند تا مورد رو توضيح بدم
اول اين که اين روزا خيلی سرم شلوغه تقريبا تا ساعت ۱۰ شب سر کار هستم و نميتونم به اينترنت يا اون ترنت يا هر ترنت ديگهای سر بزنم .
در ضمن بنده همون يه بنده خدا هستم و نه کسی دگر
ايشاا.. که همينطوره!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:2
اما مطلب بعدی . از آقا محمدرضا که حداقل ايشون مطالب مصفا رو کامل خونده تقاضا ميشه که تناقض بين مجادله کردن اين برادر گرام و نابغه (آقا محمد)رو با حرفهای مصفا توضيح بدن . شايد ميخ در سنگ اثر کرد .
ميشه لطفاً توضيح بدين منظور شخص شخيص حضرتعالي از اين فرمايش گرانسنگتان چيست؟! تو که "حرفهاي مصفا" رو خودت ميگي نخوندي و نميدوني، تو که من مطمئن هستم حتي يک کتاب هم تا حالا از مصفا و کريشنامورتي نخوندي، ميشه لطف کني بگي از کجا "تناقض" رو متوجه ميشي؟!
اما بعد از رجوع به مطالب اين عزيز برادر که به قول خودش حرفهای من رو دراز کرده به نظرم رسيد که بايد واسه توضيح يه مقدار حرفهای ايشون رو پهن کنم
بسما...
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:8
انگار بايد عليرغم ميل باطنی)آره ارواح...)(حقيقتا عرض میکنم) بايد به زبان خود اين دوستان مطالب رو توضيح داد.
ببينيد دوستان (اين قدر اين رو تکرار میکنم شايد اثر کنه) اين عزيز برادر لطف کردن و يه حديث پيدا کردن که توش از کلمه تعصب استفاده شده . از اين بابت که ايشون مارو با يکی از جواهر معدن حقيقت آشنا کردن تشکر میکنم .
خواهش ميکنم. اما بعيد ميدونم جواهرشناس باشي!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:11
اما بايد رو متوجه اين مطلب کرد که باباجون يه مقدار فکر کن اين کلمه تعصب که اين جا اومده با اونی که تو فکر ميکنی تومنی هفصننار توفير میکنه
تو رو جون عمهات يک لحظه صبر کن! تو رو ارواح رفتگانت بمن بگو "اوني که من فکر ميکنم" چيه؟!
تو مگه ننوشتي:
"کجاي اين ديني که موجوده گفته که شما بايد تعصب به خرج بديد . فقط يک مورد رو که توش کلمه تعصب هستش رو نشون بده ." ؟ نوشتي يا ننوشتي؟! خوب، من هم برات دقيقاً جملهاي از امام علي آوردم که تو ميخواستي، و انکار ميکردي که چنين چيزي در کلامشان باشد. آيا اين موضوع بروشني (که توي چش آدم کور هم ميره!) نشون نميده که تو اشتباه کردي؟! چرا مردونه معترف به اشتباهت نيستي، عزيز؟! چرا پرت و پلا ميگي؟
آيا بحث بر سر مفهوم تعصب بود؟ آيا من گفتم "تعصب" به فلان معناست؟ که تو ميگي:
"با اون چيزی که تو گفتی ارتباطی نيست". !! با کدوم "چيز"؟ من چه چيزي دربارهء مفهوم "تعصب" گفته بودم؟! تو از من خواستي نمونه برات بيارم که کلمهء "تعصب" درش آمده باشه، من هم آوردم. حالا چرا به در و ديوار ميزني و هوچيگري درمياري؟!
ادامه...
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:15
اگه متوجه نشدی بگو واست توضيح بدم. آره جان پدرت توضيح بده! و الحق که توضيحاتت هم چقدر روشنند!!
در ضمن اين که میفرماييد که اين جا يه جای عموميه به نظر خيلی هم عمومی نيست جيگر جان (جون!) چون اين جا اولا که يه سايت شخصيه در ضمن در صفحه اصلی نيست و در کامنت هست و همچنين کامنت نظر برای نويسنده است . البته اين درسته که شما با اجازه خودت هر جور حال میکنی اين جا مطلب مینويسی اما جيگر اون سايتی که تو داری حداقل از اين جا عمومیتره
عزيز دل برادر، الهي که من وخورم اون جيگرت رو خامخام، قبلاً هم نوشتم، اگه ميخواي خصوصي با کسي حرف بزني، همونطور که خودت هم آدرس ايميل داده بودي (که گويا حرفهاي خودت يادت ميره!) ميتوني براي طرف ايميل بفرستي. اگه حتي توي کامنتدوني يه وبلاگ يادداشت بذاري، اين رو بدون که ممکنه به آدماي سريشمي مث من بربخوري که مث سگ پاچت رو بگيرن و تا برا حرفات دليل قانع کننده نياري، يا به اشتباهت اعتراف نکني، ولت نکنن! اين برات تجربهاي ميشه تا ديگه تو زندگيت همينطوري پرت و پلا نپروني.
اما ادامهء فرمايشات حضرتعالي:
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:24
اما مطلب بعدی ببين عزيز برادر اين طور که حداقل من متوجه شدم (تا نظر ديگر دوستان چه باشد)اين جا خط مقدم جنگ عليه مخالفان با نظرات مصفا نيست که شما اين گونه بر خود فرض میبينيد تا دراين جنگ به هر روش ممکن پيروز باشی .
لطف کن بگو من کجا اعلام کردهام که "بر خود فرض ديدهام تا در اين جنگ بهر روش ممکن پيروز شوم"؟ بگو لطفاً که من کجا چنين ادعايي کردهام؟! آيا فکر نميکني که اين تو هستي که اينطور فکر ميکني؟!
من تا جايي که بتوانم اشکال هر کس را که در مورد مصفا و کريشنامورتي اشتباه بکند، با شدت ميگيرم. مخصوصاً افرادي که بدون فهم سخنان آنها و بالاخص بدون حتي خواندن يک کتاب از آنها(!) ادعا ميکنند و ايرادهاي آبکي ميگيرند.
من هيچکجا اعلام نکردهام (بقول اون باباي قبلي) که: "من مقلد مصفا هستم"، يا "بر خود فرض ديدهام تا عليه کساني که بر ضد مصفا و کريشنامورتي چيز مينويسند بهر روش ممکن بجنگم"!
با زدن اين تهمتها و فرض قرار دادن اين چرنديات و القاي آنها به من، و طوري جلوه دادن که اين حرفهاي بچهگانه را من ميزنم، از جفنگياتي که پراندهاي نميتواني دفاع کني، عزيز دل!
اما مسئله بعدی اين که فرموديد که بنده از اون آدمهايی هستم که قرآن رو رو طاقچه ميذارم و کذا و کذا اول به نظر میرسه که این یه موضوع خصوصی باشه که گرچه برای شما انگار مسئله خصوصی معنی نداره خیلی خب اما فکر میکنم یه قسم دیگر هم باشن که بد نیست یه مقدار بهشون توجه کنی افرادی که هر رطب و یابسی که بافتن رو سوار معانی قرآن میکنن (میتونی به مباحث مفصل در این رابطه رجوع کنی)
جون مادرت، روشن بنويس. لطف کن اين "مباحث مفصل در اين رابطه" را براي ما روشن بفرما!
نازنين، آخه اين مبهمنويسيها و ياوهگوييها رو خودت ازشون سر در مياري؟! "مباحث مفصل در اين رابطه"!!
در ضمن تو یعنی این قدر کارت درسته که رفتارت ر بر اساس قرآن و احادیث هستش و اول میبنی که چی گفته شده بعد تو عمل میکنی جناب ملا امین استرآبادی ( که البته این هم به لحاظ عقلی و حتی شرعی مشکل داره) حداقل به خودت دروغ نگو
ميتوني هرچه من تابحال گفتهام رو نمونه بياري (خود جمله رو دقيقاً) و نقد کني. اگر اشتباه کرده باشم، ميگم اشتباه کردهام. اگر هم نه، روي حرفم با دليل ميايستم. بيخود حرفهاي کلي، نصيحتهاي سنتي مبهم و هوايي نکن.
در ضمن، کسي بخودش دروغ ميگويد که با وجود نخواندن حتي يک کتاب از کسي، بيايد و دربارهء نوشتههايش حرف بزند و ايراد بگيرد!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:30
اما بعد :
من چند بار گفتم که بابا من اون چند تا مقاله مصفا که برگزيده خودش بوده برای معرفی نظرياتش رو خوندم اما انگار سهوا ونه چيز ديگهای
در ذهن اين دوست عزيز پاک ميشه . مهم نيست .
نخير! اتفاقاً اصلاً هم پاک نميشه! خوب در ذهنم هست که گفته بودي هنوز کتاب "تفکر زائد" مصفا را نخواندهاي، اما دربارهء "تناقضات مصفا و کريشنامورتي"، "زندان مصفا" افاضه ميفرماييد!
اما اين که من اسم خودم رو نيوردم يه دليل شخصی داره و حتی اگر اسمم رو هم ميوردم برای شما شناخته شده نبود .
من کجا ازت خواستم که اسمت رو بياوري؟! (آخه آدم چي بگه به اينطور افراد؟!)
و همچنين اين که گفتم من رو نمیشناسيد به خاطر مجموعه نظراتمه و البته بعضی از خصوصياتم که خصوصی هستن اگر شما بذاريد و بعضی از اين رو فقط مدير و نويسنده اين سايت ميدونه که مخاطبم هم در نوشتههام تا قبل از ورود انور شما فقط ايشون بوده .
عزيز، من اصلاً کاري ندارم تو کي هستي و نظراتت چيه. من همين چيزهايي رو که مينويسي نقد ميکنم و حالا ميخواي استاد فلسفه باش ميخواي هر کي باش و هر نظريات مبسوط ديگري داشته باش يا نداشته باش! تو حرف بيربط و غيرمنصفانه مينويسي، من هم يقتو چسبيدهام!! (گاهي اوقات هم پاچت رو!)
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:33
اين که مخاطبم ايشون بوده شايد بازهم برای شما گنگ باشه خب يه مثال ميارم شايد که مطلب جابيفته : ببين پسر گلم (جون بابايي!) دو نفر توی خيابون که يه جای عموميه (که تو خيلی دوست داری، والله از خصوصي هم بدمون نمياد!) وقتی باهم حرف ميزنن و توهم ميشنوی شما نبايد دخالت بکنيد در صحبتهای اون ها ok
نخير عزيز، nokay !! پس بذار طبق همين مثال خودت يهچي يادت بدم.
همون دو نفر که تو خيابون با هم حرف ميزنند، اگه حرفهاشون رو بلند بلند بزنند طوري که ديگران هم ميشنوند، ديگه حرف اونها خصوصي نيست، عزيز! محيط کامنت يک وبلاگ، درست مثل اينه که دو نفر تو خيابون با هم حرف ميزنند ولي ميدونند که ديگران هم حرفهاي اونها رو ميشنوند! اينطور نيست؟!
موقعي دو نفر خصوصي حرف ميزنند که بهمديگه ايميل بدن! گرفتي؟ حالا ok ؟
در ضمن محتواي اين نوشتهء تو يعني اينکه: بابا حالا ما يهچي گفتيما. يک شکري خورديم! با لوکال بوديم بابا!!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:37
اما درباره حرفهای مصفا و البته اورجينال اونها که جناب قطب اعظم (انگار اين لقب به تناسب حال بعضی از مريدان ايشون مناسب باشه)
عزيز، جملهات رو کامل کن. معلوم نيس چي نوشتي. "که جناب قطب اعظم" چي؟!
بايد عرض شود که اين حرفها هم در شرق و هم در غرب خيلی وقته که زيرآبشون خورده به نظر مياد بد نباشه که برای تضارب آرا به اونها هم رجوع کنيد همونطور که به دنبال مورتی و مصفا بوديد به دنبال اونها هم باشيد(اين راهنمايی برای اونايی که ميگن چه جوری بايد اين مطالب رو پيدا کرد )
حاضرم شرط ببندم کتاب محمدتقي جعفري رو نخوندي. نه تنها هيچ کتابي از کريشنامورتي و مصفا نخوندي، همين کتابي رو هم که داري معرفي ميکني (و احتمالاً از سايت افشين يا اينور اونور دربارهاش خوندي و شنيدي)، نخونديش!
تو که تلميحاً ميگي خوندي، ولي بر پدر مادر کسي لعنت که بدون خوندن مطلبي بياد دربارهاش نظر مثبت يا منفي بده!
ببين چطور خودت داري پرت و پلا ميگي: تو ميگي "اين حرفها هم در شرق و هم در غرب خيلی وقته که زيرآبشون خورده"، يعني داري ادعا ميکني مطالبي رو ميدوني که "زيرآب" حرفهاي مصفا و کريشنامورتي رو زده. درحاليکه تو اصل حرف اينها رو هم نميدوني!! چه برسه به حرفهايي که "زيرآب" اينها را زده باشه!!
آخه چي بگم به تو و امثال تو؟!
گمون نکنم با توضيحي که دادم متوجه اشتباهت نشده باشي. خيلي روشنه. عزيز من، تو چطور نظرات "زيرآبزن" کريشنامورتي و مصفا را خواندهاي (که نخواندهاي و فقط از روي تقليد و نمايش حرف ميزني)، و خود حرف مصفا و کريشنامورتي را نخواندهاي، و نظر ميدهي؟!
ضمناً لطف کن چند تا از اينها که ميگي "هم در شرق هم در غرب خيلي وقته زيرآب" اين حرفها را زدهاند، به من بيخبر از "شرق و غرب" معرفي کن. خداوند تو را رحمت کناد گر چنين کني!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:44
باشه اگه بازم سخته خب به اثر بزرگترين مفسر نهجالبلاغه ( که به نظر مياد اين عزيز دلانگيز رفتارش رو از اون جا آموخته) در عصر حاضر رجوع کنيد
ميبينيد؟! اين يکي از اساسيترين خصوصيات انسانهاي اسير هويتفکري است: خودباختگي. ميگويد: "بزرگترين مفسر"، " يکی از فيلسوفان بسيار مشهور در غرب هست". اما اگر ازش بپرسي دو تا جمله و حرف مايهدار از همين "بزرگترين مفسر" نقل کن، ميماند چه بگويد! فقط چون رسانهها و "همه" ميگويند "بزرگترين مفسر" و چنان و چنان،("صاحب شرح عظيم مثنوي مولوي در چهارده جلد و ...")، او هم ميگويد. همه ميگن، او هم ميگه! آيا تو "عظمت" محمدتقي جعفري را ديدهاي؟ درک کردهاي؟! يا از بس ديگران گفتهاند تو هم ميگويي؟!
که بر حسب اتفاق يکی از فيلسوفان بسيار مشهور در غرب هست و متاسفانه کمتر شناخته شده قبل از مرگش در ايران و البته بعد از مرگش هم به چند تا کلیپ و عکس و سرود... خلاصه ميشه .
نميدانم اين حرفهاي اخير ايشان (کليپ و عکس و ...) چه ربطي به بحث ما داره! اگه کسي ميدونه، بگه لطفاً!!
اين کتاب که نامش هم جالبه و البته برای بعضی از دوستان (که تعصب در تفکر رو پيشه کردن و ربطش ميدن به گفتار عقل کامل مولای حقيقتپيشگان) بسیار غم انگیز یا حتی خشم آور درباره همین تناقضات جناب مرشد کامل توضیح داده شده .
قبلاً نوشتم و باز ميگم که حاضرم شرط ببندم اين کتاب رو نخوندي. فرضاً هم خونده باشي، وقتي کتابي از کريشنامورتي نخوندي، چطور ميتوني تشخيص بدي که محمدتقي جعفري درست ميگه يا غلط؟
من حاضرم اين کتاب رو بياريم همينجا درازش کنيم. صفحه بصفحه بنويسش تا بگم برات محمدتقي جعفري تا چه حد در فهم حرف کريشنامورتي اشتباه کرده. من اين کتاب را خواندهام. محمدتقي جعفري کريشنامورتي رو همچون ديگران يک "فيلسوف"، يک "متفکر" انگاشته و از اين بعد به او نگاه کرده و بنابراين اساس فهم او از حرفهاي کريشنامورتي اشتباه است.
علاوه بر اين، اين کتاب گزيدهاي از بخشي از شرح نهجالبلاغه است. و کتاب مستقلي نيست. من به همه توصيه ميکنم اين کتاب رو بخونند. کوچک است و زياد وقتتون رو نميگيره. ولي ارواح رفتگانتون، حزفهاي کريشنامورتي رو هم بخونين، بفهمين، بعد قضاوت کنين!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:47
اسم کتاب : کريشنامورتی و سفسطههايش
اين کتاب رو فقط برای دوستان عزيز که برای خودشون و نه کس ديگر ارزش قائلن و همچنين برای کسانی که برای فهميدن و نه تعصب ورزيدن اهميت قائلند معرفی کردم و همچنين دوست عزيز و نامردم محمدرضا
مگه اسم کتابها برات جذاب باشه! اونهم چون يک حالت انقلابي و هارت و پورتي داره! "کريشنامورتي و سفسطههايش"!! برخورد افرادي مثل تو، همينطور کترهاي و آبکيه. از روي جلد کتاب ميگن "بابا طرف زده کريشنامورتي رو له و لورده کرده. مالوندتش بهم". "بابا استاد محمد تقي جعفريه، استاد مسلم فلسفه، مگه ممکنه اشتباه کنه؟"
چي بگم بهت؟!
يه بنده خدا شنبه 14/5/1385 - 21:52
يه توضيح ديگه جاموند ببخشيد و اون هم اين که :
من قبلا با نويسنده (لوکال . محمدرضا و يا ..)درباره مقالات مصفا صحبت کرده بودم و اين جا هم اگه مطلبی اومد در ادامه همونها بوده . که همون طور که مشخصه به مذاق اين دل انگيز خوش نيومده و برای نوع يادداشت گذاشتن من و احتمالا بسياری از ديگران تعيين تکليف کردن
من کجا برات تعيين تکليف کردهام؟! من حرفات رو دراز ميکنم شلاقي! قضاوت غيرمنصفانه يا ابلهانه ميکني (تو يا هرکي، با تو که خصومت شخصي ندارم)، انتظار نداشته باش ديگران هيچي نگند.
در ضمن مگه نگفتي "تناقضات مصفا و کريشنامورتي" رو دربارهاش برامون روشن ميکني، با ذکر آدرس؟ پس کو؟ ما مشتاقانه منتظر افاضات بدور از ابهام شما هستيم.
********
همانطور که تابحال ديدهايم، نه اوباشي مثل "جواد"، نه ظاهراً باسواداني مثل "مملي"، و نه پرت و پلاپرانهايي مثل "يه بنده خدا" هيچکدام حرف حساب براي گفتن نداشتهاند. کما اينکه بمحض اينکه در اينجا يادداشتهايشان را نقل و نقد کردهام، يا به فحاشي روي آوردهاند (جواد)، يا دمشان را روي کولشان گذاردهاند و جيم شدهاند (مملي)، و يا به در و ديوار زدهاند و آسمون ريسمون بهم بافتهاند (يه بنده خدا).
و همچنان، مه فشاند نور ....
يا علي!
اين يادداشت را يکنفر! براي مطلب قبلي که نوشته بودم گذاشته. اول بخونيدش:
سختگیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
ضمنا خوانندگان این وبلاگ بدانند نویسنده آن :
1-فارغ از تحصیل است.
2- مهندس معدن است.
3- از دانشگاه امیر کبیر فارغ شده است .
4- مقلد مصفا است.
5- و با اوصاف بالا اسیر هویت فکری هم نیست!!!!!! یاللعجب.
خُب، حدس ميزنيد کي نوشته باشه؟! از نوشتهش مشخصه که اولاً در مورد خوشناسي از بيخ گاگول تشريف داره! چرا؟ چون هنوز نفهميده که "فارغالتحصيل بودن"، "مهندس معدن بودن" و "از دانشگاه اميرکبير فارغالتحصيل شدن" واقعيت هستند و آنچه ايشان از اين واقعيات تعبير فرمودهاند، تعبير "خود" ايشان است، نه آنچه در واقعيت اينهاست!
خوب دقت کن. ايشان بطور ضمني ميخواهد با اين نوشته بگويد تو که مقلد مصفا هستي (که من نميدونم کجا اعلام کردهام "مقلد مصفا" جونم! هستم!)، پس چرا ارزش "مهندس بودن" و "فارغالتحصيل بودن از اميرکبير" رو به رخ ديگران ميکشي.
در حاليکه اين ارزش و نگاه ارزشمدارنهاي که اين بابا به "مهندس معدن" و "فارغالتحصيل از دانشگاه اميرکبير" رو داره، از طرف "خود"ش است، نه در واقيت "مهندس معدن" بودن يا "فارغالتحصيل از دانشگاه اميرکبير بودن"!! متوجه هستيد؟! اين باباي احمق فکر ميکنه هرکي ديگه گفت من مهندسم، دکترم اسير هويتفکريه!! ميبينيد چه احمقيه! ميگم در مورد خودشناسي از بيخ گاگول هستند اين اوباش، هي بگو نه!!
خُب حالا با اين اوصاف، که اولاً ايشون يه شعر از مولوي آورده(پس مثنوي ميخونه!)، دوماً در حماقت و ناداني دربارهء خودشناسي است و هنوز هيچي نميدونه و مطالب رو نفهميده، سوماً با مصفا لجه(!!)، چهارماً خيلي ميل داره هي القاء کنه که ديگران ادعاي رهايي از هويتفکري ميکنند(!!) فکر ميکنيد کي باشه؟!
اگه باز هم در شک هستيد، چند يادداشت قبلي رو بخونين تا به يقين برسين اين بابا کيه!
فدا!